و باز هم بوی گل ها در بینی اش پیچید، دوست داشت در میان گل ها قدم بگذارد اما بو از باغ گل نبود، از دسته گلی بود که برای قبرش خریده بود.
سعی کرد اسمی که روی سنگ حک شده بود را نگاه نکند اما چشمش ناخودآگاه میپیچید و باز هم اسم را میخواند.
تاریخ وفات سه سال قبل بود، تاریخ تولد فقط چهارسال قبل.
دسته گل را می اندازد و گل پرپر میشود، اشکی از چشم به پایین میریزد و تنها زمزمه اش دعای راه پسرش است: کجایی؟