eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐 _ساعتِ1:15نيمه‌شب،23آوريل_ امشب حالم عجیب بود، مبهم و نامفهوم، دقیقا مثل هوا.. امشب آسمون مه آلود بود و ماه پشت ابرها جاخوش کرده بود. تصمیم گرفتم برم پایین رو یکی از نیمکتا بشینم شاید حالم بهتر شد. لباسمو پوشیدم و رفتم، یه نیمکت پیدا کردم و نشستم، لعنتی عاشق این هوام. خیلی خنکه. باد میزد زیر موهای بازم و تره های طلاییشون یکی پس از دیگری تو هوا میرقصیدن. میخواستم هدفونمو بزارم رو گوشام که باز همون صدای خاص پیچید تو فضا، و من دوباره بی اختیار خیره شدم به اون پنجره ولی دیگه برام مهم نبود که دیده بشم یا نه.. میخواستم با تمام وجود لذت ببرم از این سمفونی قشنگ. امشب میشد سومین شبی که این صدا رو میشنیدم. نگاهم گره خورده بود به اون ساختمون بزرگ و دراز که تو یکی از واحد هاش یه استعداد موسیقی داشت نفس میکشید. پرده اتاقش کشیده نبود، اما تصویرش هم مشخص نبود. یکم که گذشت صدا قطع شد و پرده کشیده. کمی ناراحت شدم اما بیخیال؛ هدفونم رو گذاشتم رو گوشم، یه نگاه به آسمون انداختم، ماه کم کم داشت از پشت ابر میومد بیرونو خودشو نشون میداد. چشمامو بستم و غرق موسیقی شدم. بی اختیار شروع کردم به همخونی کردن با آهنگ.. نمیدونم چقد گذشت؛ حس کردم یه نفر کنارم نشسته.. چشمامو باز کردم، اول به آسمون نگاه کردمو بله.. بلخره ماه پیداش شد. بعد هدفونمو از روی گوشم برداشتم و صدای یه غریبهٔ آشنا به گوشم خورد: - صدای قشنگی داری. جا خوردم. این دیگه کی بود؟ از کجا پیداش شد؟ چند دقیقس که اینجاس؟ وای صدای مزخرفمو هم که شنیده.. قول میدم چهرم همه سوالای توی ذهنمو لو داد چون اون فرد ناشناس گفت: - هول نکن دختر، من از همون آهنگ اول که داشتی باهاش میخوندی اینجا نشستم. انگار مغزم به زبونم فرمان نمیداد برای صحبت کردن. نگام قفل چشمای جنگلیش شده بود. "گند زدی لینا خودتو جمع کن زشته اینقد نگای یه غریبه میکنی." سریع نگاه ازش گرفتم، اما نتونستم چیزی بگم و بازم اون بود که حرف زد: - چیشده مگه جن دیدی اینقد قفل کردی؟ به تته پته افتاده بودم. - عاامم خب، خب، ممنونم بابت تعریفت... ممنونم بابت تعریفت از صدام اما چیزه جالبی نیست. و در رابطه با سوال آخر... متاسفم انتظارشو نداشتم کسی اینجا باشه بخاطر همین یکم هول شدم. یه لبخند زد و در جوابم گفت: - چطور ممکنه به این صدا میگی ناجالب، واقعا خودتو دست کم گرفتی.. جوابی نداشتم براش، پس علامت سوال ایجاد شده تو ذهنمو به زبون آوردم: - میشه بپرسم.. نزاشت جملم کامل شه: - اوه ببخشید فراموش کردم خودمو معرفی کنم، تئو هستم، صاحب اون اتاقی که هر شب ازش صدای پیانو میاد.. جا خوردم خیلی زیاد جا خوردم، اصلا فکرشو نمیکردم. خدای من. پس دستای این پسر بود که روی کلاویه های پیانو جا خوش میکرد و نت هاشو دقیق میزد و اون صدای خارق العاده شکل میگرفت.. سعی کردم خودمو کنترل کنم، نمیدونم موفق شدم یانه اما گفتم: - اوو واقعا؟ استعداد عجیبی توی نواختن پیانو داری.. تبریک میگم بهت... تئو. - لطف داری...... خب.. میشه اسمتو بدونم؟ - لینا هستم.. دستشو آورد جلو و گفت: - خوشبختم از آشناییت.. لینا. منم دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم، و در جوابش گفتم: - منم همینطور.. تئو.. و یه لبخند مهمونم کرد.. حس گیرایی داشت آدمو به خودش جذب میکرد.. تابحال با یه جنس مخالف اینقد نزدیک صحبت نکرده بودم.. اونم یه پسر غریبه.. من با زور با یه دختر آشنا میشدم و اسممو بهش میگفتم.. اما حالا چی؟ به راحتی به این پسر، اسممو گفتم.. کنارش احساس غریبگی نکردم.. انگار که سالها بود میشناختمش... ⋆
پارت دوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
یچیز بگم داستان 34 پارته کلا، اگه روزی دو پارت بدم 17 روزه پارت گذاریش تموم میشه و بعد میریم سراغ رمان جدید که سعی میکنم تو این یکی دو هفته چن پارت ازش بنویسم
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑 دیگه برای امشب کافی بود، از رو نیمکت پاشدم و خواستم قدم بردارم که با صدای تئو متوقف شدم: - میری خونه؟ چرا اینو پرسید؟خواستم ازش بپرسم اما نتونستم ولی در عوض گفتم: - آره دیگه دیر وقته، فرداهم کلی کار دارم بهتره زودتر بخوابم. یکم این پا و اون پا کرد و بعد گفت: - آها خوبه. شبت بخیر. - شب خوش. اینو گفتم و راه افتادم سمت خونه. ماه دوباره داشت میرفت پشت ابر.. 𓂃 نور تیز خورشید باعث شد دست از خواب بکشمو پاشم، عجیبه دیشب مه بود اما الان آسمون صافه صافه.. از مودی بودن بهارخانومه دیگه.. یه کش و قوسی به خودم دادم و پاشدم رفتم سمت پنجره و پرده ای رو که دیشب فراموش کرده بودم بکشم، رو کشیدم تا بیشتر از این نور تیز خورشید اتاقو پر نکنه.. عاشق نورم.. اما نه اینقد دیگه تیزـ سایهٔ مردِ چشم سبز ِپیانیست دیشب روی پرده اتاقش نقش بسته بود. اهمیتی ندادم و شروع کردم به گوجه ای بستن موهام. اولین مرحله برای شروع انجام کارام همیشه گوجه ای بستن موهام بودن- امروز یه جون حسابی میدم به اتاقم، قرار بود رنگ دیواراشو عوض کنم و پدرم این اجازه رو بهم داد که خودم رنگشون کنم و ازین بابت کلی خوشحالم. تم اتاقم سبز طور بود؛ و الان میخوام به آبی و خاکستری تغییرش بدم.. آبی آسمونی.. یکم روشن تر از رنگ چشمای خودم.. خدامیدونه چقد عاشق رنگ سبز و آبی و خاکستریم. تمام پوسترایی که چسبونده بودم رو در آوردم و پتوسی که از سقف آویزون بود رو جدا کردم و آوردم پایین؛ گل های من وصلهٔ جونم بودن، من با گل ِکه زندم و نفس میکشم.. وسایلو ریختم بیرون از اتاق ، اسپیکرو روشن کردم و تا نهایت ولوم بردم، همزمان با آهنگ میخوندم و شروع کردم به رنگ آمیری.. حس خوب رنگ آمیزی غیر قابل توصیف بود، زندگی من رو نقاشی کردن و ساختن چیزای عجیب و کلا هنر و موسیقی میچرخید.. اگه اینا نبودن که منم تا الان نبودم.. نزدیک پنجره شدم رفتم رو میزم سقفو خواستم رنگ کنم که چشام گره خورد تو دوتا چشم جنگلی.. نگاهمو دزدیدم ازش و اهمیتی ندادم، اما حس میکردم که هنوز داره اینجارو نگاه میکنه؛ حیف پردمو در آوردم رنگی نشه وگرنه میکشیدمش که نبینتم، ینیچی آخه- سعی کردم توجه نکنم و ادامه کارمو از سر گرفتم. 𓂃 نزدیک غروب بود و کارم تموم شده بود.. وسایلمم آوردم تو اتاق و کم کم چیدمشون.. ریسه های چراغ دار به رنگ آبی که با کلی شوق خریده بودمشون رو وصل کردم بالای آینم. روی سقف یه ماه بزرگ و ناز با چندین ستاره شبتاب چسبوندم و کلی پوستر با تم آبی و خاکستری.. عجب اتاقی شد به به.. خسته نباشی لینا خانومِ هنرمند داداشم بدون اینکه در بزنه اومد تو، چقد ازین کارش بدم میومد مگه آدمه اصن میفهمه؟ - هووشتتت، مگه گاوی؟ یه در زدن اینقد سختته؟ خودم خندم گرفته بود ازین لحن حرف زندنم اما سعی کردم همون چهره اخمو رو نگه دارم و وا ندم - ناسلامتی برادر بزرگترتما این چه طرز حرف زندنه بی ادب - همینی که هست، چیکار داشتی حالا؟ - میخواسم بگم آماده شو بریم بیرون خواهر برادری دور بزنیم دیدم شعور نداری دیگه کنسله. - هرجور مایلی، ولی به نفعته بریم دور دور وگرنه... - وگرنه چی؟؟؟ - هیچی دیگه آشپزی میکنم خودم چند روز و باید دستپخت خوشمزه منو تحمل کنی. دست به کمر نگاش کردم و منتظر جواب بودم ، به غلط کردن افتاد: - چیز.. اشتباه شد.. بپوش میریم دور دور موتور سواری میبرمت پیست. - آها آفرین الان شدی داداش لوکای خودم - ببین یه فسقل بچه چیکار میکنه با آدم - چیزی گفتی؟ - نه نه.. هیچی نگفتم، بپوش بریم- یه لبخند پیروزمندانه زدم و لوکا رو شوتش کردم از اتاق بیرون و شروع کردم به انتخاب لباس، سخت ترین مرحله- چون هنوز باد خنک میومد برای جلوگیری از سرماخوردن، سوییشرت چرم مشکیمو پوشیدم و رفتم که بریم موتور سواری به به.. ⋆
پارت سوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟒 خیابونای مسکو برام پر از حس خوب بودن..من عاشق شهرمم، عاشق کشورمم.. عاشق همجاشونم.. وقتی جاهای دیدنی رو میبینم، حالم خوب میشه.. وقتی قدم میزنم تو خیابونای مسکو حالم جا میاد.. لوکا موتورسواریش حرف نداشت، هر وقت حوصلمون سر میره میزنیم بیرون، میریم دور دور و موتور سواری و ویراژ دادن تو خیابونا- با صدای لوکا از دنیای فکرو خیالم پرت شدم تو دنیای حقیقی: - فسقل کلاهو محکم کن رو سرت و خودتو آماده کن برای یه راید خفن به سبک لوکا با صدای پر از شوق گفتم: - حله بریممم. اونقد تند و پر سرعت میرفت که کاری جز جیغ زدن نمیتونستم انجام بدم. ازین خیابون به اون خیابون.. دور میدونا چندین بار دور میزد و ویراژ میداد.. کلیم فحش خوردیم از مردم تازه- ولی خیلی کیف داد خیلی. سرعتشو کم کرد و در نهایت کنار یه کافه نگه داشت. - فسقل داداش چطوره؟ اینقد جیغ زده بودم صدام در نمیومد دیگه - عالیم عاالی دمت گرم، فقد حنجرم از دست رف - منم پرده گوشمو از دست دادم دوتایی خنده هامون رفت هوا. رفتیم تو کافه یه دمنوش خوردم تا گلوم واشه و بعد رفتیم سمت خونه.. نزدیک خونمون یه گل فروشی بود، گلاش خیلی قشنگ بودن.. زدم روشونه لوکا و گفتم: - داداش چن لحظه وایمیسی من برم یه گل بخرم بیام؟ - زود فقط. - منتظرت نمیزارم زود میام. و سریع رفتم سمت گلفروشی.. اینبار میخوام برای خودم یه دسته گل لیلیوم آبی و سفید بخرم.. با عشق وارد گلفروشی شدم و یه نفس عمیق کشیدم.. ریه هام پر شدن از بوی خوب گل.. با لبخند قدم برداشتم و رفتم سمت لیلیوم ها؛ دوتا شاخه آبی و دوتا شاخه سفید برداشتم، حساب کردم و با کلی ذوق رفتم بیرون - بریم داداشش - وییژژژژژژ خندیدم و یکی زدم پس کلش - مردک دلقک 𓂃 گلامو گذاشتم تو آب و گذاشتمشون روی میز کوچولوی کنار تختم، دلیل حال خوب منین شما گلای قشنگم:) خواستم برم بخوابم، از خستگی داشتم جون میدادم، اما یادم اومد که چرا امشب پیانو نزد؟ رفتم سراغ پنجره.. پایینو یه نگاه انداختم.. دیدم رفته همونجایی که دیشب بودیم نشسته.. یه شونه بالا انداختم و زیر لب یه "عجب"ـی زمزمه کردم. خودمو سپردم به آغوش تختم و وارد دنیای خواب شدم. ⋆
پارت چهارم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟓 _ساعتِ11:40ظهر،1مِی_ درحال نوشتن بودم که یهو یه شئ پرت شد تو اتاقم، از پشت پنجره دیدم پسر ساختمون روبرویی، تئو.. تا کمر از پنجره اتاقش اومده بیرون و بهم چشمک میزنه. رفتم سراغ شیئ که پرت شده بود، یه شاخه گل رز آبی با یه پاپیون سفید بود.. برای منه واقعا؟ به چه مناسبت؟ اصلا برای چی؟ ازکجا میدونه من رز آبی دوست دارم؟ همینجور که مدام برام سوال جدید پیش میومد، متوجه یه پاکت کوچولو شدم که آویزون بود ازش. درش آوردم و بازش کردم. کاغذ توشو درش آوردم یه نوشته بود.. " لینای عزیزم، باید راجع به یه موضوعی باهات صحبت کنم.. ممنون میشم امشب یکم زودتر میای پایین.. این گل قشنگ هم برای تویی که از همه چیزو همه کس زیبا و خاص تری.. - تئو 1May2026" با تعجب به برگه و شاخه گل توی دستم خیره شده بودم.. برام قابل هضم نبود.. چی میگفت این؟ برای منی که از همه چیزو همه کس زیبا و خاص ترم؟ عجب.. ولی گل خیلی قشنگی بود.. گذاشتمش تو آب و بعد روی میزم؛ دقیقه ها به گل روی میزم نگاه کردم.. که با صدای داخل اومدن لوکا خواستم یجوری خودمو جمع کنم، اما کار از کار گذشته بود و مث گاو تو اتاقم بودـ با نگاه و لخند شیطانی بهم گفت: - این گله کجا بوده شیطون؟ کی بهت داده؟ من همیشه گل میخریدم برای خودم.. پس میتونم همینو بهونه کنم: - خودم خریدمش. نچی زمزمه کرد و ادامه داد: - نه دیگه نشد، دیشب که با خودم بیرون بودی فقد لیلیوم خریدی، امروزم که تا الان بیرون نرفتی.. و این گلم که تازس.. پسسس ترجیح دادم واقعیت رو بگم: - همسایه رو به رویی برام پرت کرد. با نگاه و صدای سوالی گفت: - پرت کرد؟ - آره پرت کرد. - که اینطور.. قضیه چیه؟ بگم بهش؟ نمیدونم.. ولی میگم.. - بشین برات بگم. نشست روی تختم و تو صورتم نگاه کرد، منم شروع کردم براش تعریف کنم: - خب ببین، طرفای یه هفته پیش نصفه شب صدای پیانو شنیدم از یه خونه تو ساختمون روبه رویی نشسته بودم همینجا و داشتم گوش میدادم نمیدونم منو دید یانه.. ولی من بلافاصله بعدش رفتم تو تختم و خوابیدم. هر شب پیانو میزد، منم که عاشق پیانوام می نشستم گوش میدادم.. یه شب که رفتم پایین رو یکی از نیمکتا نشستم هنوزم صدا میومد، اما بعد یه مدت قطع شد. متوجه شدم یکی کنارم نشسته. خودشو معرفی کرد. همون فردی بود که شبا پیانو میزد.. چند شب که میرم پایین اونم میاد رو همون نیمکتی که من نشستم میشینه.. حرفی بینمون رد و بدل نمیشه.. فقد من اهنگ گوش میدم و اون ساکت کنارم میشینه. الانم که دیگه گفتم که گل رو اون برام فرستاد و گفت امشب یکم زودتر برم پایین میخواد باهام صحبت کنه.. یه "عووووو" کشداری گفت و ادامه داد: - عجببب، شرط میبندم عاشقت شده. توچی؟ چشمام گرد شد از حرفش و با اعتراض گفتم: - منننن؟ من و عاشقیی؟ حالت خوبه لوکا؟ - میبینیم حالا. شب از پنجره اتاقت نگاهتون میکنم، حواسم بهت هست. دست از پا خطا کنه میام فکشو میارم پایین. - لوکا کوماندوی کی بودی تو 𓂃 آروم و با آرامش قدم برداشتم و رفتم سمت همون جای همیشگی، قبل از رسیدن یه نگاهی به بالا انداختم و لوکا با موهای شلخته و بهم ریخته فرش بهم یه چشمک زد و زبونشو درآورد برام. یه لبخند در جوابش زدم. زودتر اومده بود.. رفتم کنارش نشستم. بلافاصله گفت: - سلام، حالت چطوره؟ - سلام، خوبم، تشکر. گفتم: - خب؟ میشنوم.. یکم این پا و اون پا کرد. مشخص بود استرس داره.. یعنی اینقد موضوع مهمیه که بخاطرش به تته پته افتاده؟ این کوه یخی با چشمای جنگلیش به لکنت افتاده، عجیبه.. - خب میدونی... باید یه موضوع مهمی رو باهات درمیون بزارم.. اما قبلش.. ⋆
پارت پنجم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟔 مکث کرد. به وضوح میشد فهمید که دستاش یخ کرده چون داشت مدام تکونشون میداد و میبرد داخل سوییشرتش. با لحن سوالی گفتم: - قبلش؟ به خودش اومد و ادامه داد: - قبلش.. بهم قولی میدی که سریع واکنش نشون ندی؟ نمیخواستم اینو بگم اما..: - تو کی هستی که بهت قول بدم؟ مثل اینکه انتظار این حرف رو نداشت.. - خیلیخب، مشکلی نیست.. فکر کنم ناراحت شد، خب بشه مگه مهمه برام اصلا. - میشنوم. اینبار مکث نکرد: - حقیقت اینه که.. اون شب دیدمت که با ترس پرده اتاقتو کشیدی.. همون یه نگاه کوتاه، منو ازین رو به اون رو کرد. وا دادم؛ وقتی چشام گره خورد به چشمای قشنگتر از دریات..میدونی، من به سنگ مشهورم بین رفقام.. به گفته اونا هیچ احساسی ندارم، اما... همه احساسات سرکوب و خفه شدم که بروزشون ندادم، با دیدنت فوران کردن... یه انرژی عجیبی داری.. اون انرژی منو جذب خودش کرد.. نمیدونم قبولم میکنی یانه اما، لازم دونستم برای آروم تر شدن خودم و قلبم، اینارو بهت بگم.. همین. حرف دیگه ای ندارم.. حدس میزدم شاید بخواد همچین چیزی رو اعتراف کنه.. اما بازم، بازم شوکه شدم.. مثل این میمونه که جسمم همینجاست اما روحم نه.. نتونستم واکنشی نشون بدم.. فقط به جلوم خیره شده بودم. یه اتفاق جدید برای لینای قدرتمند افتاده بود.. حالا، یه پسر عاشق لینای مستقل شده بود. مغزم مدام تکرار میکرد "اینجارو ترک کن، این اتفاق مانع مستقل بودنت میشه.. برو، فقد برو" قلبم اما موفق شد.. و منو اینجا نگه داشت.. سرش پایین بود، بلخره تونستم زبون باز کنم: - میدونی... یکم.. یکم.. شوکه کننده بود.. نمیتونم چیزی بگم.. میشه برم؟ سرش آورد بالا و با مهربونی گفت: - البته.. حق داری.. من هر شب همین حوالی، همینجام. هر وقت دلت خواست میتونی باهام صحبت کنی.. از درکش واقعا خوشحال شدم.. کمتر کسی آدمو میتونست اینجوری درک کنه..، گفتم: - ممنونم ازت. شبت بخیر - شب خوش، خوب بخوابی. پاشدم و دوییدم سمت خونه.. برام سخت بود یکی دلش گیر من باشه.. نمیتونستم، نمیشد، نباید منم دلم گیر دلش میشد. امشب خواب تعطیله.. رسیدم خونه. بلافاصله رفتم تو اتاقم، خودمو پرت کردم رو تختم، بالشت رو به دهنم فشردم و جیغ کشیدم. از پشت در حصار دستای برادرم قرار گرفتم. از بالشت جدام کرد و کشید منو تو بغلش. - فسقل بچه، چی گفت که اینقد داغ کردی؟ - وای داداش، فقط وای. خندید بهم و گفت: - قیافشو نگاه کنا صورت کک و مکی سفیده نازت، قرمز قرمز شده - برو به خودت بخند پلشت. نباید همچین اتفاقی میوفتاد. خاک بر سرت لینا. - کمتر فحش بده به خودت عه. نمیخواد الان چیزی بگی، یکم آب برات میارم بخور فروکش کنی آتشفشان لینا. "گگگگ"ـی گفتم، از بغلش اومدم بیرون و رفتم سرمو از پنجره بردم بیرون که خنک شه. یادم اومد اتاقم زیر نظرشه، زود سرمو آوردم داخل، پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم، زیر لب غر زدم: - لعنت بهت، لعنت بهت. دفترمو باز کردم و برای آروم کردن خودم شروع کردم به نوشتن.. " لینای خرابکار، میخوام باهات حرف بزنم. میدونی.. اونکه گناه نکرده، دله دیگه کسی چمیدونه کجا میره.. دست خودش نیست. اما تو، تو محکمی. دلت دست خودته. نزار باد ببرتش. تویی که از وابستگی متنفری.. نزار وابسته کسی بشی یا کسی وابستت شه.. فکر کن، فکر کن ببین راه درست چیه. از مغزت کمک بگیر.. اما حرف دلتم گوش کن. اینحور موقع ها باید حرف دوتاشونو گوش کنی... راستی؛ چه حسی داری که برای یه فرد مهمی؟ براش خاصی؟ به گفته خودش چشمات براش قشنگتر از دریاس.. " فکرم آرومتر شد، دیگه غلغله نبود.. لوکا برام آب آورد، فروکش کردم و تصمیم گرفتم بشینم منطقی این اتفاق رو بررسی کنم.. ⋆
پارت ششم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛