eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
48 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟒 خیابونای مسکو برام پر از حس خوب بودن..من عاشق شهرمم، عاشق کشورمم.. عاشق همجاشونم.. وقتی جاهای دیدنی رو میبینم، حالم خوب میشه.. وقتی قدم میزنم تو خیابونای مسکو حالم جا میاد.. لوکا موتورسواریش حرف نداشت، هر وقت حوصلمون سر میره میزنیم بیرون، میریم دور دور و موتور سواری و ویراژ دادن تو خیابونا- با صدای لوکا از دنیای فکرو خیالم پرت شدم تو دنیای حقیقی: - فسقل کلاهو محکم کن رو سرت و خودتو آماده کن برای یه راید خفن به سبک لوکا با صدای پر از شوق گفتم: - حله بریممم. اونقد تند و پر سرعت میرفت که کاری جز جیغ زدن نمیتونستم انجام بدم. ازین خیابون به اون خیابون.. دور میدونا چندین بار دور میزد و ویراژ میداد.. کلیم فحش خوردیم از مردم تازه- ولی خیلی کیف داد خیلی. سرعتشو کم کرد و در نهایت کنار یه کافه نگه داشت. - فسقل داداش چطوره؟ اینقد جیغ زده بودم صدام در نمیومد دیگه - عالیم عاالی دمت گرم، فقد حنجرم از دست رف - منم پرده گوشمو از دست دادم دوتایی خنده هامون رفت هوا. رفتیم تو کافه یه دمنوش خوردم تا گلوم واشه و بعد رفتیم سمت خونه.. نزدیک خونمون یه گل فروشی بود، گلاش خیلی قشنگ بودن.. زدم روشونه لوکا و گفتم: - داداش چن لحظه وایمیسی من برم یه گل بخرم بیام؟ - زود فقط. - منتظرت نمیزارم زود میام. و سریع رفتم سمت گلفروشی.. اینبار میخوام برای خودم یه دسته گل لیلیوم آبی و سفید بخرم.. با عشق وارد گلفروشی شدم و یه نفس عمیق کشیدم.. ریه هام پر شدن از بوی خوب گل.. با لبخند قدم برداشتم و رفتم سمت لیلیوم ها؛ دوتا شاخه آبی و دوتا شاخه سفید برداشتم، حساب کردم و با کلی ذوق رفتم بیرون - بریم داداشش - وییژژژژژژ خندیدم و یکی زدم پس کلش - مردک دلقک 𓂃 گلامو گذاشتم تو آب و گذاشتمشون روی میز کوچولوی کنار تختم، دلیل حال خوب منین شما گلای قشنگم:) خواستم برم بخوابم، از خستگی داشتم جون میدادم، اما یادم اومد که چرا امشب پیانو نزد؟ رفتم سراغ پنجره.. پایینو یه نگاه انداختم.. دیدم رفته همونجایی که دیشب بودیم نشسته.. یه شونه بالا انداختم و زیر لب یه "عجب"ـی زمزمه کردم. خودمو سپردم به آغوش تختم و وارد دنیای خواب شدم. ⋆
پارت چهارم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟓 _ساعتِ11:40ظهر،1مِی_ درحال نوشتن بودم که یهو یه شئ پرت شد تو اتاقم، از پشت پنجره دیدم پسر ساختمون روبرویی، تئو.. تا کمر از پنجره اتاقش اومده بیرون و بهم چشمک میزنه. رفتم سراغ شیئ که پرت شده بود، یه شاخه گل رز آبی با یه پاپیون سفید بود.. برای منه واقعا؟ به چه مناسبت؟ اصلا برای چی؟ ازکجا میدونه من رز آبی دوست دارم؟ همینجور که مدام برام سوال جدید پیش میومد، متوجه یه پاکت کوچولو شدم که آویزون بود ازش. درش آوردم و بازش کردم. کاغذ توشو درش آوردم یه نوشته بود.. " لینای عزیزم، باید راجع به یه موضوعی باهات صحبت کنم.. ممنون میشم امشب یکم زودتر میای پایین.. این گل قشنگ هم برای تویی که از همه چیزو همه کس زیبا و خاص تری.. - تئو 1May2026" با تعجب به برگه و شاخه گل توی دستم خیره شده بودم.. برام قابل هضم نبود.. چی میگفت این؟ برای منی که از همه چیزو همه کس زیبا و خاص ترم؟ عجب.. ولی گل خیلی قشنگی بود.. گذاشتمش تو آب و بعد روی میزم؛ دقیقه ها به گل روی میزم نگاه کردم.. که با صدای داخل اومدن لوکا خواستم یجوری خودمو جمع کنم، اما کار از کار گذشته بود و مث گاو تو اتاقم بودـ با نگاه و لخند شیطانی بهم گفت: - این گله کجا بوده شیطون؟ کی بهت داده؟ من همیشه گل میخریدم برای خودم.. پس میتونم همینو بهونه کنم: - خودم خریدمش. نچی زمزمه کرد و ادامه داد: - نه دیگه نشد، دیشب که با خودم بیرون بودی فقد لیلیوم خریدی، امروزم که تا الان بیرون نرفتی.. و این گلم که تازس.. پسسس ترجیح دادم واقعیت رو بگم: - همسایه رو به رویی برام پرت کرد. با نگاه و صدای سوالی گفت: - پرت کرد؟ - آره پرت کرد. - که اینطور.. قضیه چیه؟ بگم بهش؟ نمیدونم.. ولی میگم.. - بشین برات بگم. نشست روی تختم و تو صورتم نگاه کرد، منم شروع کردم براش تعریف کنم: - خب ببین، طرفای یه هفته پیش نصفه شب صدای پیانو شنیدم از یه خونه تو ساختمون روبه رویی نشسته بودم همینجا و داشتم گوش میدادم نمیدونم منو دید یانه.. ولی من بلافاصله بعدش رفتم تو تختم و خوابیدم. هر شب پیانو میزد، منم که عاشق پیانوام می نشستم گوش میدادم.. یه شب که رفتم پایین رو یکی از نیمکتا نشستم هنوزم صدا میومد، اما بعد یه مدت قطع شد. متوجه شدم یکی کنارم نشسته. خودشو معرفی کرد. همون فردی بود که شبا پیانو میزد.. چند شب که میرم پایین اونم میاد رو همون نیمکتی که من نشستم میشینه.. حرفی بینمون رد و بدل نمیشه.. فقد من اهنگ گوش میدم و اون ساکت کنارم میشینه. الانم که دیگه گفتم که گل رو اون برام فرستاد و گفت امشب یکم زودتر برم پایین میخواد باهام صحبت کنه.. یه "عووووو" کشداری گفت و ادامه داد: - عجببب، شرط میبندم عاشقت شده. توچی؟ چشمام گرد شد از حرفش و با اعتراض گفتم: - منننن؟ من و عاشقیی؟ حالت خوبه لوکا؟ - میبینیم حالا. شب از پنجره اتاقت نگاهتون میکنم، حواسم بهت هست. دست از پا خطا کنه میام فکشو میارم پایین. - لوکا کوماندوی کی بودی تو 𓂃 آروم و با آرامش قدم برداشتم و رفتم سمت همون جای همیشگی، قبل از رسیدن یه نگاهی به بالا انداختم و لوکا با موهای شلخته و بهم ریخته فرش بهم یه چشمک زد و زبونشو درآورد برام. یه لبخند در جوابش زدم. زودتر اومده بود.. رفتم کنارش نشستم. بلافاصله گفت: - سلام، حالت چطوره؟ - سلام، خوبم، تشکر. گفتم: - خب؟ میشنوم.. یکم این پا و اون پا کرد. مشخص بود استرس داره.. یعنی اینقد موضوع مهمیه که بخاطرش به تته پته افتاده؟ این کوه یخی با چشمای جنگلیش به لکنت افتاده، عجیبه.. - خب میدونی... باید یه موضوع مهمی رو باهات درمیون بزارم.. اما قبلش.. ⋆
پارت پنجم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟔 مکث کرد. به وضوح میشد فهمید که دستاش یخ کرده چون داشت مدام تکونشون میداد و میبرد داخل سوییشرتش. با لحن سوالی گفتم: - قبلش؟ به خودش اومد و ادامه داد: - قبلش.. بهم قولی میدی که سریع واکنش نشون ندی؟ نمیخواستم اینو بگم اما..: - تو کی هستی که بهت قول بدم؟ مثل اینکه انتظار این حرف رو نداشت.. - خیلیخب، مشکلی نیست.. فکر کنم ناراحت شد، خب بشه مگه مهمه برام اصلا. - میشنوم. اینبار مکث نکرد: - حقیقت اینه که.. اون شب دیدمت که با ترس پرده اتاقتو کشیدی.. همون یه نگاه کوتاه، منو ازین رو به اون رو کرد. وا دادم؛ وقتی چشام گره خورد به چشمای قشنگتر از دریات..میدونی، من به سنگ مشهورم بین رفقام.. به گفته اونا هیچ احساسی ندارم، اما... همه احساسات سرکوب و خفه شدم که بروزشون ندادم، با دیدنت فوران کردن... یه انرژی عجیبی داری.. اون انرژی منو جذب خودش کرد.. نمیدونم قبولم میکنی یانه اما، لازم دونستم برای آروم تر شدن خودم و قلبم، اینارو بهت بگم.. همین. حرف دیگه ای ندارم.. حدس میزدم شاید بخواد همچین چیزی رو اعتراف کنه.. اما بازم، بازم شوکه شدم.. مثل این میمونه که جسمم همینجاست اما روحم نه.. نتونستم واکنشی نشون بدم.. فقط به جلوم خیره شده بودم. یه اتفاق جدید برای لینای قدرتمند افتاده بود.. حالا، یه پسر عاشق لینای مستقل شده بود. مغزم مدام تکرار میکرد "اینجارو ترک کن، این اتفاق مانع مستقل بودنت میشه.. برو، فقد برو" قلبم اما موفق شد.. و منو اینجا نگه داشت.. سرش پایین بود، بلخره تونستم زبون باز کنم: - میدونی... یکم.. یکم.. شوکه کننده بود.. نمیتونم چیزی بگم.. میشه برم؟ سرش آورد بالا و با مهربونی گفت: - البته.. حق داری.. من هر شب همین حوالی، همینجام. هر وقت دلت خواست میتونی باهام صحبت کنی.. از درکش واقعا خوشحال شدم.. کمتر کسی آدمو میتونست اینجوری درک کنه..، گفتم: - ممنونم ازت. شبت بخیر - شب خوش، خوب بخوابی. پاشدم و دوییدم سمت خونه.. برام سخت بود یکی دلش گیر من باشه.. نمیتونستم، نمیشد، نباید منم دلم گیر دلش میشد. امشب خواب تعطیله.. رسیدم خونه. بلافاصله رفتم تو اتاقم، خودمو پرت کردم رو تختم، بالشت رو به دهنم فشردم و جیغ کشیدم. از پشت در حصار دستای برادرم قرار گرفتم. از بالشت جدام کرد و کشید منو تو بغلش. - فسقل بچه، چی گفت که اینقد داغ کردی؟ - وای داداش، فقط وای. خندید بهم و گفت: - قیافشو نگاه کنا صورت کک و مکی سفیده نازت، قرمز قرمز شده - برو به خودت بخند پلشت. نباید همچین اتفاقی میوفتاد. خاک بر سرت لینا. - کمتر فحش بده به خودت عه. نمیخواد الان چیزی بگی، یکم آب برات میارم بخور فروکش کنی آتشفشان لینا. "گگگگ"ـی گفتم، از بغلش اومدم بیرون و رفتم سرمو از پنجره بردم بیرون که خنک شه. یادم اومد اتاقم زیر نظرشه، زود سرمو آوردم داخل، پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم، زیر لب غر زدم: - لعنت بهت، لعنت بهت. دفترمو باز کردم و برای آروم کردن خودم شروع کردم به نوشتن.. " لینای خرابکار، میخوام باهات حرف بزنم. میدونی.. اونکه گناه نکرده، دله دیگه کسی چمیدونه کجا میره.. دست خودش نیست. اما تو، تو محکمی. دلت دست خودته. نزار باد ببرتش. تویی که از وابستگی متنفری.. نزار وابسته کسی بشی یا کسی وابستت شه.. فکر کن، فکر کن ببین راه درست چیه. از مغزت کمک بگیر.. اما حرف دلتم گوش کن. اینحور موقع ها باید حرف دوتاشونو گوش کنی... راستی؛ چه حسی داری که برای یه فرد مهمی؟ براش خاصی؟ به گفته خودش چشمات براش قشنگتر از دریاس.. " فکرم آرومتر شد، دیگه غلغله نبود.. لوکا برام آب آورد، فروکش کردم و تصمیم گرفتم بشینم منطقی این اتفاق رو بررسی کنم.. ⋆
پارت ششم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟕 من.. من.. نباید عاشق بشم.. عشق برای من یچیز ممنوعس.. نباید گرفتارش شم؛ کلافه شدم، موهامو ریختم بهم و از حرص یه جیغ خفه کشیدم. نزدیک ظهر بود، اما من نخوابیده بودم و مدام مغزم درحال اورثینک بود. دیگه مغزی برام نموند، رسما ترکید. از شدت سردرد چشمام باز نمیشد. خودمو تو آینه دیدم، وحشت انگیز بود. من کِی اینجوری بودم؟ ببین چیکار کردی با من تئو..... نتونستم خودمو قانع کنم، نتونستم راه درستی رو پیدا و انتخاب کنم، عملا هیچی. من یه گیتار داشتم، اما درست و حسابی بلد نبودم. گیتارمو برداشتم و شروع کردم چیزایی رو که بلد بودم رو بزنم.. گیتار قشنگه؛ اما به پای پیانو نمیرسه.. معجزه موسیقی.. موسیقی همیشه منو نجات میداد، هر وقت کم آوردم، عصبی بودم، ناراحت بودم، سردرگم بودم، رفتم سراغ موسیقی.. بی برو برگرد بهتر شدم.. نمیگم همیشه حالمو کامل جا میاره، اما کمک کنندس.. 𓂃 _ساعتِ‌23:40شب،4مِی_ سه شب گذشته.. و من حبس شدم تو خونه.. حتی پرده روهم نکشیدم.. از غذا خوردن افتادم.. از اتاقم نرفتم بیرون.. کلافم.. عصبیم.. چی به سرت اومده من ِقوی؟ تاکِی میخوای خودتو قایم کنی لینا؟ بلخره که میبینیش .. درسته.. من نباید قایم شم. فکر کردن بسه. رفتم جلوی آینه، وایسادم و شروع کردم به حرف زدن با خودم: - من.. من، نباید به خودم دروغ بگم.. د آخه ببین چجوری فکرش بهمت ریخته؛ چشماش همون شب جذبت کرد؛ با صدای نواختنش آروم میشی؛ ساعت ها به پنجرش خیره میشی بدون هیچ حرفی؛ حتی اون چند شبی که پیشت نشسته بود بدون هیچ حرفی، احساس آرامش و امنیت میکردی.. این... این.. این اسمش عشقه؟ اگه دیرتر بیاد پایین و تو نبینیش، نگرانش میشی.. اگه یه شب صدای پیانو زدنش، گیتار زدنش، نیاد نگرانش میشی.. چن شبه که خودتو از دیدن دو گوی سبز گیراش محروم کردی.. این.... اسمش... وابستگیه؟ افتادم.. زانوهام خالی کرد.. با نهایت عجز و با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: - دلتو باد برده لینا.. فقط خودت خبر نداشتی؛ وگرنه همون شب اول دلت خورد به نام پسر چشم سبز. زانوهامو جمع کردم تو خودم، تلاش کردم از ریختن اشکام جلوگیری کنم اما قدرت اونا بیشتر بود.. من دیگه قدرتمند نبودم.. تسلیم عشق شدم.. و الان، شکننده ترین ورژن رو دارم.. آروم زیر لب زمزمه کردم: - خودت با پای خودت وارد این بند شدی... ناگهان جرقه ای خورد تو ذهنم.. جون گرفتم و پاشدم. آره، همین امشب میرم و باهاش صحبت میکنم.. سخته، اما شدنیه.. زود یه لباس سرهم کردم پوشیدم و رفتم پایین؛ قلبم داشت میومد تو دهنم.. زود اومده بودم، پس باید منتظر میموندم تا یکی دو ساعت دیگه.. تو فکر بودم که همون موقع با صداش به خودم اومدم، زود اومده بود..هنوز ساعت دوازده هم نشده بود..: - بلخره اومدی.. سرم پایین بود، آروم گفتم: - بلخره اومدم.. انگار که متوجه چیزی شده باشه، کنجکاو اومد جلوم و دستشو آورد سمت صورتم، قابش گرفت و آوردش بالا..: - ببینم تورو... چیکار کردی با خودت؟ فک کنم بنده خدا این سیاهی و گودی زی چشممو دید وحشت کرد. "چیزی نیست" آرومی زیر لب گفتم و اشاره کردم که بیا بشین. - میخوام باهات حرف بزنم.. مشتاق جواب داد: - حتما... میشنوم. داشت نگاهم میکرد.. سخت بود برام حرف زدن، و این نگاه کردنش بهم سخت تر کرده بود حرف زدنو برام، پس گفتم: - میشه لطفا نگام نکنی؟ تک خندی و زد و جوای داد: - البته.. یه نفس عمیق کشیدم و بلخره قدرت حرف زدن بهم برگشت ⋆
پارت هفتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟖 هوا خیلی خوب بود.. خودم رو رها کردم توی وسعت آسمان؛ همون آسمانی که همیشه بیصدا آرومم میکرد.. سکوت رو کنار زدم و لب گشودم: - میدونی.. من همیشه فک میکردم دلم مثل یه دریه که قفله و کلیدشم دست خودمه.. و قرار نیست قفل این در هیچوقت باز شه؛ هیچوقت دوست نداشتم یچیزی اونقدر برام مهم باشه که نبودش آشوبم کنه؛ از وابستگی و صمیمیت فرار میکردم.. چون بلد نبودم چجوری اسیرش نشم.. و دقیقا چیزی که کل عمرم ازش فرار میکردم، میترسیدم ازش، یهو کل وجودمو گرفت.. و الان فک کنم که کلید این دل قفل شده، دست تو بود.. و خب..... نگاهشو آورد بالا و با چشمایی که برق داشتن تو چشمام نگاه کرد و جملمو کامل کرد: - و الان قفل دلتو، من باز کردم.. یه نفس کشیدم، بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد، روحم آزاد شد، و با اطمینان کامل به مغزم نه گفتم و به حرف دلم گوش دادم..: - آره.. کلیدش دست خودته.. و دست خودت میمونه.. رها شدم. آزاد شدم. من بلخره احساساتمو بروز دادم.. نمیدونم چی در من دید که گفت: - میشه بغلت کنم؟ داری میلرزی.. من داشتم میلرزیدم؟ من داشتم میلرزیدم. امتحانش که ضرر نداره، منکه قید خیلی چیزارو زدم اینم روش.. یه تجربه جدید میشه برام. پس در جوابش، با اکراه سر تکون دادم. اومد سمتم، منو در حصار دستاش در آورد و گفت: - بیا بغلم دختر کوچولو بدون هیچ حرکتی و اعتراضی غرق آغوشش شدم. لعنتی، این چه عطریه دیگه؟ یه عطر چقد میتونه خوشبو باشه؟ مستش شدم.. سرمو به گودی گردنش فشرد و آروم دستشو برد لای موهام و نوازششون کرد.. برای اولین بار، تو آغوش یه نفر دیگه، حس امنیت کردم.. پناهگاه جدیدمو پیدا کردم.. آروم چشمامو بستم و روحمو آزاد کردم تا با خیال راحت از آرامشی که تو بغلش داشتم، لذت ببرم. مثل این بود که تو جنگل توی کلبه جنگلی بودم و باد خنک میوزید و حالمو جا میاورد. تا تونستم ریه هامو پر از عطر خوشبوی تنش کردم.. حس خوبش وصف نشدنی بود.. پشیمون نیستم ازینکارم.. آروم لبشو آورد کنار گوشم و زمزمه کرد: - ازین به بعد من اینجام، اینجام که آرومت کنم، اینجام که شریک غم و شادیت باشم، من همیشه پیشتم. چه فیزیکی چه روحی.. الان حالت بهتره بچه؟ گوشم گر گرفته بود.. محل برخورد لبش با گوشم داغ شده بود، خیلی خیلی داغ. تو فضا بودم، بال درآوردم و دارم پرواز میکنم. حرفی ازم نشنید پس دوباره گفت: - هِی کجایی؟ ضایع بودم خیلی ضایع، خاک عالم. خودمو جمع کردم و گفتم: - مرسی که هستی.. خنده ای سر داد که خندش، خندم گرفت.. اما خندشو جمع کرد و لب زد: - نگاش کناا، نگا چال گونشوو مکث کرد؛ - عام، هروقت مردم منو تو چال گونت، چال کنین. داد زدم، مشت زدم تو بازوش. البته دست کوچیک من دربرابر بازوی خوش فرم اون هیچ بود. گفتم: - هی حواست باشه چیمیگیا. ازین حرفا نشنوما. دستشو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت: - اوه، چشم تسلیم دختر کوچولو. لبخند پیروزمندانه ای زدم و پیشنهاد راه رفتن دادم، قبول کرد.. پس پاشدیم و پیش به سوی پیاده روی. ⋆
پارت هشتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛