پابلو اسکوبار میگه: برای کسانی که تو دریا رهات کردند تعریف نکن چطور به ساحل رسیدی.
من اسم کسی رو گذاشته بودم "رفیقصمیمی" که زمین تا آسمون باهم فرق داشتیم و هیچی از من نمیدونست🙂
بیش از حد ساده بودم🙂:/
چند وقت پیشا خریَت کردم، که بعد از چندوقت اومدی و بهت یه سری چیزا رو گفتم؛
این بار دیگه واقعا برام غریبه ای!
شهریار عاشقِ یه دختری میشه...
بابای دختره راضی نمیشه دخترشو به شهریار بده
دختره میره آمریکا، شوهر میکنه، بچهدار میشه
شما میدونستی که،
وقتی شهریار پیر میشه مریض میشه
دختره از آمریکا میاد ایران، میره عیادت شهریار؟
اینجا بود که شاعر میگه که..
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
_شهریار
هدایت شده از حرفِ دل:)
دلم برا بغل کسی تنگ شده که تو عمرم بغلم نکردم و میدونم قرار نیس بکنم و این حسرت میشه