「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟼𝟻
꒷⏝꒷
<چند دقيقه بعد>
ماهرخ: همه چيز تو چند ثانيه اتفاق افتاد
سرم عجيب درد ميكرد
صداهاي اطراف هي دور و دورتر ميشدن
چشم هام تار بود
پلكام سنگين بود چشام سياهي رفت و ..
__
فريد: از ماشين حامي عقب تر بوديم
حامی ام جواب تلفن و نداد !
چند بار پشت هم زنگ زدم
ولی هیچی به هیچی
چشمم به جاده بود كه
یه دود غلیظ و يه ماشين چپ شده رو لب جاده ديدم
م ماشین حامی بود
فريد: عليرضا ا اون ماشين حامي نيست؟
عليرضا: خودشه بزن بغللل
فريد: زدم بغل و سريع از ماشين پياده شديم
بارون بي وقفه ميباريد
دوييديم سمت ماشين حامي
دود از كابوت بلند شده بود
نصف ماشين له شده بود ..
عليرضا: زنگ برن آمبولانس فريد !
فریدد با دستای لرزون و چشمای پر از اشک شماره ی اورژانس و گرفتم
فرید: ا الو ..
سریع یه آمبولانس بفرستین
شمال ..
جاده ..
ممنونم سریع لطفاا
_گوشی رو داخل جیبم گذاشتم و رفتم سمت ماشین
شیشه ها خورد شده بودن
صورت حامی از شدت خـ/ـون معلوم نبود
ماهرخم همینطور بی حرکت روی صندلی افتاده بود
فقط دعا دعا میکردیم فقط سالم و زنده بمونن
علیرضا: لعنتی !
در باز نمیشه
فرید: با تمام زورم درو کشیدم
اما هیچی به هیچی
علیرضا: چیشد پس این آمبولانس
فرید: الان میرسه
همون موقع صدای آژیر آمبولانس
با صدای قطرات بارون
از دور شنیده میشد ..
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟼𝟻 ꒷⏝꒷ <چند دقيقه بعد> ماهرخ: همه چيز تو چند ثانيه اتفاق افتاد سرم
پــارٹ جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟼𝟻 ꒷⏝꒷ <چند دقيقه بعد> ماهرخ: همه چيز تو چند ثانيه اتفاق افتاد سرم
اوففف جون بابا اونقدرام یزید نیستی🤏🏻