eitaa logo
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃فور نده
248 دنبال‌کننده
375 عکس
160 ویدیو
0 فایل
به نام خدا✨؛ به کانال خودتون خوش اومدین🌝🤏🏻 رمان: سرنوشت آبی — در حال تایپ شروع فعالیتمون: ୨ৎ۱۴۰۵/۰۳/۰۳ آیدی: @Pvsetie 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟿𝟶 ꒷⏝꒷ <روز تولد> ماهرخ: از صبح هممون درگیر باغ بودیم دیزاینر، دیزاین و انجام داده بود باغ تمیز بود و چند ساعت بیشتر نمونده بود به شروع تولد هرکی یه گوشه ولو شده بود و استراحت میکرد <چند دقیقه بعد> حامی: پاشین حاضر شیم دیگه ماهرخ: آره دیر میشه فرید: کمرِ بلند شدن ندارم مانی: بلند شو ببینم دیره ماهرخ: همه بلند شدن و هرکی سمت یه اتاق رفت __ ماهرخ: نشستم جلوی آینه موهامو دم اسبی بالا بستم، فرق وسط باز کردم و یه تیکه انداختم جلوی صورتم و کرلی کردم یه میکاپ ساده کردم و لباس و کفشم و پوشیدم از پایین صدای بچه ها میومد عطر زدم و اکسسوری انداختم آخرین نگاهو تو آینه به خودم انداختم و از اتاق رفتم بیرون __ حامی: مشغول حرف زدن با مانی بودم که از پله صدای قدم اومد رومو برگردوندم و ماهرخ و دیدم ماهرخ: چطور شدمم؟ جانا: چقدر خوشگل شدییییییی میترا: وایییییی اینووو حامی: چقدر خوشگل شدی ناز من🫠 ماهرخ: مرسییییی🥹 <یکم بعد> ماهرخ: مهمونا کم کم رسیدن باغ پر شده بود از صدای موزیک و حرف و خنده و تبریک مانی: تولدت مبارک زلزله ماهرخ: مرسی داداشییی سپیده: تولدت مبارک دخترم ماهرخ: مرسی مامان جون حامی: تولدت مبارک دورت بگردم💕(بغل) ماهرخ: مرسی عشقم(بغل) میترا: ماهرخخ بیا عکس بگیریمم ماهرخ: اومدمم __ حامی: جشن حسابی جا افتاده بود همه مشغولِ حرف و خنده بودن هروقت یاد چیزی که تو سرم بود میوفتادم، ناخودآگاه لبخند میزدم 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
اســٺـایـل مــاهـࢪخ💙𓂃