eitaa logo
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃
252 دنبال‌کننده
361 عکس
161 ویدیو
0 فایل
به نام خدا✨؛ به کانال خودتون خوش اومدین🌝🤏🏻 رمان: سرنوشت آبی — در حال تایپ شروع فعالیتمون: ୨ৎ۱۴۰۵/۰۳/۰۳ آیدی: @Pvsetie 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟿𝟸 ꒷⏝꒷ جانا: شمع هارو از جعبه بیرون آوردم و گذاشتم رو کیک حامی: شمع هارو با فندک دونه دونه روشن کردم ماهرخ: رفتم پشت میز وایسادم خیلیییی ذوق داشتمم🥹 __ همه دور ماهرخ جمع شده بودن _ جانا: خبببب ماهرخ آماده ای؟ ماهرخ: آرهه شهرزاد: چشماتو ببند و آرزو کن ماهرخ: باشه🥹 _چشم هامو بستم همه شروع کردن به شمردن _ده _نه _هشت _هفت حامی: از بقیه فاصله گرفتم و رفتم وسط جلوی میز _شیش _پنج حامی: دستم رو داخل جیبم بردم _جعبه ی کوچیکی رو بیرون آوردم _چهار _سه حامی: زانو زدم _دو حامی: در جعبه رو باز کردم جسم داخل جعبه زیر نورِ سالن و شمع ها میدرخشید _یک ماهرخ: چشم هامو باز کردم تا شمعو فوت کنم اما چشمم افتاد به حامی کاملا هنگ کرده بودم لبخندم محو شد، چشم هام پر اشک شد دستمو گرفتم جلوی دهنم یدفعه همه شروع کردن به دست زدن ماهرخ: ح حامی؟ حامی: لبخند زدم و بلند شدم _ رفتم سمتش، دستامو باز کردم که خودشو انداخت تو بـ.ـغلم ماهرخ: رفتم تو بغلش از شدت بغض و ذوق خندم گرفته بود حامی: آروم باش ماهرخ: چجوری آروم باشم؟ اصلا باورم نمیشه🥹 حامی: باور کن کوچولو ماهرخ: تو دیوونه ایییی؟🥹 حامی: شاید _ حالا جوابت چیه؟:) ماهرخ: مثبتهه ویلا دوباره پر شد از صدای دست و جیغ میترا: واییییییییییی🥹 تارا: قبول کردددددد شروین: حامی دمت گرممم فرید: مبارکههههه حامی: لبخند زدم حلقه رو از تو جعبه در آوردم دست لرزون ماهرخ و بین دستام گرفتم و حلقه رو آروم توی انگشتش انداختم و بوسـ.ـه ای روی دستش زدم ماهرخ: چند ثانیه به دستم نگاه کردم از ذوق نمیدونستم چی بگم دستمو بالا گرفتم ماهرخ: ببینیننننننن🥹 شهرزاد: وایییی نگاش کنننن میترا: ماهرخم رفت قاطی باغالیااااا ماهرخ: وایییی من حلقه دارممممم🥹 مانی: آقا مبارکههههه حالا میشه کیک و بدین بخوریم؟ ماهرخ: تا ذوقم تموم نشه نههههه حامی: با لبخند به ماهرخ نگاه میکردم بالاخره شد :) 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
حــلـقـه ی مــاهـࢪخ🙂‍↔️✨️💍𓍯
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃
مهربوننننننن🤏🏻💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا