eitaa logo
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃
249 دنبال‌کننده
372 عکس
160 ویدیو
0 فایل
به نام خدا✨؛ به کانال خودتون خوش اومدین🌝🤏🏻 رمان: سرنوشت آبی — در حال تایپ شروع فعالیتمون: ୨ৎ۱۴۰۵/۰۳/۰۳ آیدی: @Pvsetie 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
🕯️ پناه آخر پارت سوم حامی هنوز به عکس نگاه می‌کرد. شروین کنار گوشش گفت: «داداش، اگه این عکس قراره راز بزرگی داشته باشه، من از همین الان می‌رم.» حامی با تعجب نگاهش کرد. «کجا؟» «خونه. اونجا حداقل سوسک‌هاش رو می‌شناسم.» آوین خنده‌ش گرفت و سریع صورتش رو برگردوند. حامی متوجه شد. برای چند ثانیه نگاهشون به هم افتاد. آوین لبخند کوچیکی زد. حامی هم ناخودآگاه لبخند زد. شروین بینشون رو نگاه کرد و گفت: «خب... من مزاحمم؟» حامی اخم کرد. «آره.» «خیلی خب، من می‌رم.» دو قدم برداشت و دوباره برگشت. «ولی چمدونم پیشت می‌مونه.» حامی: «شروین!» شروین خندید. «شوخی کردم بابا!» آوین بالاخره خندید. و حامی برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد شاید... این خونه قرار نیست فقط یادآور گذشته باشه. شاید قراره شروع یه چیز جدید باشه. چیزی که خودش هنوز اسمش رو نمی‌دونست... 🖤 ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️
🕯️ پناه آخر پارت پنجم حامی رفت سمت آشپزخونه. «کسی چایی می‌خوره؟» شروین از روی مبل گفت: «من! با قند زیاد.» علیرضا گفت: «منم.» حامی برگشت سمتشون. «خب خودتون درست کنید.» شروین با تعجب گفت: «پس چرا پرسیدی؟!» حامی خندید. «نمی‌دونم، یه لحظه دلم براتون سوخت.» آوین که کنار پنجره ایستاده بود، خندید. حامی نگاهش کرد. «تو چی؟» آوین گفت: «من چایی می‌خورم.» حامی سرش رو تکون داد. «باشه.» شروین زیر لب گفت: «عه! برای خانوم چایی درست می‌کنه، برای ما نه؟» حامی برگشت سمتش. «شروین...» «باشه باشه، چیزی نگفتم! 😂» حامی رفت سمت آشپزخونه. آوین هم چند لحظه بعد دنبالش رفت. کنار در ایستاد و گفت: «کمک نمی‌خوای؟» حامی لبخند زد. «نه، خودم از پس چایی برمیام.» آوین خندید. «خیلی مطمئنی؟» حامی ابرو بالا انداخت. «چرا؟» آوین به کتری اشاره کرد. «چون هنوز روشنش نکردی.» حامی چند ثانیه به کتری نگاه کرد. بعد خندید. «خب... داشتم تستت می‌کردم.» آوین خندید. «آره، معلومه.» و همان‌جا، وسط یک شب بارونی... برای اولین بار، حامی فهمید بودن آوین کنارش، عجیب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. نه عجیبِ بد... عجیبِ دوست‌داشتنی. 🤍 ادامه دارد...🌱 ✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️