- اه، برو کنار دیگه. می خوام بخوابمممم.
+ بهت گفته بودم تنهات نمیزارم، هیچ وقت.
- تو یه هفتس رفتی. واقعا لازمه بهت یادآوری کنم؟
+ عاح ببخشید اما فقط جسمم! اونم به خاطر این که در مورد موندنش حق انتخاب نداشتم. ولی روحم اینجاست و در خدمت گذاری حاضره. *لبخند دندون نما*
- ولی من واقعا الان می خوام بخوابمممم. *گریه* تو کار و زندگی نداری اون طرف؟ شب و روز حالیت نمیشه؟
+ این یه هفته اخیر که هی می رفتم و می اومدم واسه همین بود که داشتم کارای اون طرف رو راست و ریست می کردم، در نتیجه الان دیگه اون طرف کاری ندارم و همش قراره پیشت باشم. حالا چرا گریه می کنی؟
- واقعا نمی دونی؟ خسته ام، خسته. حتی اون طوری که باید باشی نیستی، نمی تونم لمست کنم، هر وقت لمست کردم محو شدی. اینا رو نمی دونی؟ نمی دونییییی؟ نمی دونی که حتی نمی تونم بغلت کنم؟ نمی دونی که حتی نمی تونم دیگه نوازشات رو احساس کنم؟ نمی دونی که نمی تونم وقتی کم آوردم بهت تکیه کنم؟ نمی دونیییییی؟
+ همشو می دونم.
- پس چرا با این چیزی که داری بهش میگی روح و در واقع یه چیزی به جز یه تصویر تو خالی نیست داری آزارم میدی؟ این طوری قرار بود همیشه پیشم باشی؟
+ متاسفام. منو ببخش.
- با تاسف تو چیزی درست میشه؟ با بخشش من چیزی درست میشه؟ نمیشهههههه. نمیشههههه.
سرشو پایین انداخت و اشک هایی که دیگه جایی ازشون ردی باقی نمی موند، از چشماش افتاد.
خودشو جلو کشید و با روحش بغلش کرد.
دیگه دیده نمیشد اما قلب تو خالی و شکسته ی دخترِ رو به روش دیگه خالی و شکسته نبود.
و فردا صبح، دختر با یه روح بزرگتر از خواب بیدار شد.
دستاتو گرفتم و باهم دویدیم.
زیر پاهامون خالی شد. سبک شدیم و به پرواز در اومدیم، درست مثه یه بادبادک.
با خودم بالا کشیدمت، بالاتر از ابرا.
خورشید درخشان تر از همیشه دیده میشد.
نور خورشید از معدود ابر هایی که جلوش بودن رد می شد و خودشو به ما می رسوند. می تونستم لمسشون کنم. دستات رو شعاع نور رسوندم. من با این دنیا آشنا بودم و می دونستم نورش چه انرژی سبزی داره.
قلبت گرم شده بود و دستات هم؛ منم همینو می خواستم.
دستای گرمت رو این بار گرفتم و به جنگل بهاری بردمت.
انگار پری ها توی جنگل پرواز کرده بودن، همه جا پر از گردِ جادویی بال هاشون بود. همه جا می درخشید.
باهم وسط درختا قدم زدیم. تنه ی درختا رو لمس کردیم. برگ ها رو نوازش کردیم. قارچ های کوچیک پایین پای درختا رو کشف کردیم. و ریه هامون رو با هوایی که توش پر از گرد جادویی بود، پر کردیم.
این دفعه بردمت به دشت پر از گل انتهای جنگل، همون جایی که کنارش یه دریاچه داشت که آبش مثل الماس می درخشید.
برات از گل ها یه تاج درست کردم. بین گل ها دویدیم و عطر گل ها لباسامون رو در بر گرفت. کنار دریاچه نشستیم و تو به آسمون که دیگه تاریک شده بود و ستاره ها توش می درخشیدن و خود نمایی می کردن، نگاه می کردی و بهم گفتی: دنیات قشنگ تر از چیزیه بتونم بگم، اما چرا الان؟ اصن چرا بهم اینا رو نشون دادی؟ مگه اینا راز دنیای مخفیت نیست؟
لبخند زدم و گفتم: به امید نیاز داشتی، پس باید بهت می دادم، راهش تو دنیای ما اینه. بقیش مهم نیست. تو مهم تری...
یازده ماه از رفتنت می گذره و هر هفته یه دسته گل آفتابگردون جلوی در خونه ظاهر میشه.
میگم ظاهر میشه چون هیچ چیزیش شبیه گلای آفتابگردون معمولی نیست. خیلی زیباتره. و حتی اینجا توی همه ی ماه های سال گل آفتابگردون پیدا نمیشه.
نمی دونم چجوری بهم می رسونیشون، با پیک بالدار یا قاصدک های گل رسان، شایدم خودت میای و میاریشون و خودت پشت یکی از دیوارای رنگ و رو رفته ی خونه های بغلی قایم میشی و به من موقع برداشتن گلا نگاه می کنی. نمی دونم. واقعا نمی دونم. ولی من هیچ وقت نتونستم توی این مدت تو رو ببینم.
فکر نکنم اصلا هیچ موقع با خودت فکر کرده بودی که اگه بری چه بلایی سر من میاد. شاید الان با خودت بگی که هیچ اتفاقی هم برام نیفتاده.
شاید آره، شاید حق با تو باشه، شاید حق با شماها باشه.
شایدم نه. کی می دونه؟
از وقتی رفتی حتی یه بار هم گریه نکردم، یه بار هم اشک نریختم. خیلیا منو دیدن و فکر کردن که چقدر بی احساسم. تو هم همین فکر رو کردی؟
از وقتی که رفتی فقط سخت تر شدم. این یازده ماه رو اینطور نگذروندم که بخوام اشک کسی رو در بیارم، اما مثه لبه تیز یه شمشیر شدم که خواه ناخواه این کار رو کرد. و تو تمام این بار ها این به ذهنم اومد که اینا اشک های منه که از چشم های دیگران جاری میشه.
ولی هر چی که هست، روحم درد کشید و من سنگین شدم.
می دونی، الان منتظرم که بیای و دست روحم رو بگیری تا سبک بشم. می دونی که خستم.
پایان ماه دوازدهم:
دینگ دینگ. دسته گل آفتابگردون. جلوی در.
آهای، یک سال از رفتنت گذشته هاا.
هنوز نمی خوای خودتو نشون بدییی.
تا کی منتظرت باشم؟؟ تو می دونستی که من آدم کم صبری ام و به خاطر همین هیچ وقت منتظرم نمی ذاشتی. پس چرا حالا این همه مدت منتظرم گذاشتی؟ چراا؟
- سلام. دیگه می تونیم باهم بریم. حاضری دستای روحتو به من بسپری؟
+ بیشتر از همیشه حاضرم. دستام که هیچی، می خوام روحمو بغل کنی.
می دونی
اون قدری دوست داشتنی هستی که با دیدنت گلا توی قلبم شکوفه میدن، ستاره ها توی چشمام چشمک می زنن و پروانه ها توی روحم پرواز می کنن.
تا حالا به قلبت نگاه کردی، که چطور می درخشه؟ چشمای مثه یاقوتت رو تو آینه دیدی که چقدر زیباست؟ به دستات نگاه کردی که چطور به چیزایی که لمسشون می کنی سرسبزی میده؟ بهاری که با قدم هات می سازی رو دیدی که چه طراوتی داره؟
شاید از زیبایی روح تو باشه که کرمای شب تاب می درخشن ، دریا با موج هاش کف پای آدما رو غلغلک میده و نسیم روی سر آدما رو نوازش می کنه.
زیبای من، لطفاً روح زیبات رو حفظ کن.
دوستت دارم.
Dang Show~ UpMusicDang Show _ Ye Shahre Door (128).mp3
زمان:
حجم:
3.3M
بگذر از این سفر تو بی ما نرو..