eitaa logo
Blue side
54 دنبال‌کننده
22 عکس
3 ویدیو
0 فایل
https://harfeto.timefriend.net/16797094712723 از خوندن حرفاتون، فیدبک، یا هر چیز دیگه ای احتمالا خوشحال میشم.
مشاهده در ایتا
دانلود
دستاتو گرفتم و باهم دویدیم. زیر پاهامون خالی شد. سبک شدیم و به پرواز در اومدیم، درست مثه یه بادبادک. با خودم بالا کشیدمت، بالاتر از ابرا. خورشید درخشان تر از همیشه دیده می‌شد. نور خورشید از معدود ابر هایی که جلوش بودن رد می شد و خودشو به ما می رسوند. می تونستم لمسشون کنم. دستات رو شعاع نور رسوندم. من با این دنیا آشنا بودم و می دونستم نورش چه انرژی سبزی داره. قلبت گرم شده بود و دستات هم؛ منم همینو می خواستم. دستای گرمت رو این بار گرفتم و به جنگل بهاری بردمت. انگار پری ها توی جنگل پرواز کرده بودن، همه جا پر از گردِ جادویی بال هاشون بود. همه جا می درخشید. باهم وسط درختا قدم زدیم. تنه ی درختا رو لمس کردیم. برگ ها رو نوازش کردیم. قارچ های کوچیک پایین پای درختا رو کشف کردیم. و ریه هامون رو با هوایی که توش پر از گرد جادویی بود، پر کردیم. این دفعه بردمت به دشت پر از گل انتهای جنگل، همون جایی که کنارش یه دریاچه داشت که آبش مثل الماس می درخشید. برات از گل ها یه تاج درست کردم. بین گل ها دویدیم و عطر گل ها لباسامون رو در بر گرفت. کنار دریاچه نشستیم و تو به آسمون که دیگه تاریک شده بود و ستاره ها توش می درخشیدن و خود نمایی می کردن، نگاه می کردی و بهم گفتی: دنیات قشنگ تر از چیزیه بتونم بگم، اما چرا الان؟ اصن چرا بهم اینا رو نشون دادی؟ مگه اینا راز دنیای مخفیت نیست؟ لبخند زدم و گفتم: به امید نیاز داشتی، پس باید بهت می دادم، راهش تو دنیای ما اینه. بقیش مهم نیست. تو مهم تری...
شاید بال نداشته باشم اما یه روز بال های تو میشم.
یازده ماه از رفتنت می گذره و هر هفته یه دسته گل آفتابگردون جلوی در خونه ظاهر میشه. میگم ظاهر میشه چون هیچ چیزیش شبیه گلای آفتابگردون معمولی نیست. خیلی زیباتره. و حتی اینجا توی همه ی ماه های سال گل آفتابگردون پیدا نمیشه. نمی دونم چجوری بهم می رسونیشون، با پیک بالدار یا قاصدک های گل رسان، شایدم خودت میای و میاریشون و خودت پشت یکی از دیوارای رنگ و رو رفته ی خونه های بغلی قایم میشی و به من موقع برداشتن گلا نگاه می کنی. نمی دونم. واقعا نمی دونم. ولی من هیچ وقت نتونستم توی این مدت تو رو ببینم. فکر نکنم اصلا هیچ موقع با خودت فکر کرده بودی که اگه بری چه بلایی سر من میاد. شاید الان با خودت بگی که هیچ اتفاقی هم برام نیفتاده. شاید آره، شاید حق با تو باشه، شاید حق با شماها باشه. شایدم نه. کی می دونه؟ از وقتی رفتی حتی یه بار هم گریه نکردم، یه بار هم اشک نریختم. خیلیا منو دیدن و فکر کردن که چقدر بی احساسم. تو هم همین فکر رو کردی؟ از وقتی که رفتی فقط سخت تر شدم. این یازده ماه رو اینطور نگذروندم که بخوام اشک کسی رو در بیارم، اما مثه لبه تیز یه شمشیر شدم که خواه ناخواه این کار رو کرد. و تو تمام این بار ها این به ذهنم اومد که اینا اشک های منه که از چشم های دیگران جاری میشه. ولی هر چی که هست، روحم درد کشید و من سنگین شدم. می دونی، الان منتظرم که بیای و دست روحم رو بگیری تا سبک بشم. می دونی که خستم. پایان ماه دوازدهم: دینگ دینگ. دسته گل آفتابگردون. جلوی در. آهای، یک سال از رفتنت گذشته هاا. هنوز نمی خوای خودتو نشون بدییی. تا کی منتظرت باشم؟؟ تو می دونستی که من آدم کم صبری ام و به خاطر همین هیچ وقت منتظرم نمی ذاشتی. پس چرا حالا این همه مدت منتظرم گذاشتی؟ چراا؟ - سلام. دیگه می تونیم باهم بریم. حاضری دستای روحتو به من بسپری؟ + بیشتر از همیشه حاضرم. دستام که هیچی، می خوام روحمو بغل کنی.
من رو به خودم برگردون..
ببخشید که اون آدم عمیقی که می خواستی، نبودم..
می دونی اون قدری دوست داشتنی هستی که با دیدنت گلا توی قلبم شکوفه میدن، ستاره ها توی چشمام چشمک می زنن و پروانه ها توی روحم پرواز می کنن. تا حالا به قلبت نگاه کردی، که چطور می درخشه؟ چشمای مثه یاقوتت رو تو آینه دیدی که چقدر زیباست؟ به دستات نگاه کردی که چطور به چیزایی که لمسشون می کنی سرسبزی میده؟ بهاری که با قدم هات می سازی رو دیدی که چه طراوتی داره؟ شاید از زیبایی روح تو باشه که کرمای شب تاب می درخشن ، دریا با موج هاش کف پای آدما رو غلغلک میده و نسیم روی سر آدما رو نوازش می کنه. زیبای من، لطفاً روح زیبات رو حفظ کن. دوستت دارم.
Dang Show~ UpMusicDang Show _ Ye Shahre Door (128).mp3
زمان: حجم: 3.3M
بگذر از این سفر تو بی ما نرو..
آل استار هامون رو پوشیدیم، برای من زرد بود و برای تو سبز روشن. قرار بود کل شهر رو با قدم هامون فتح کنیم، حالا بعضی وقتا با تقلب و با ماشین و گاهی پیاده. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. یه جایی وسط خیابون هایِ پر مغازه ایستادم. پیاده شدیم. مغازه ها رو می گشتیم. چیزایی که توجهمون رو جلب می کرد رو بهم دیگه نشون می دادیم؛ کلاه های لبه دار فرانسوی، جورابای رنگی رنگی، کفشای هولوگرامی، آبنبات چوبی های قرمز و سفید، ماگ های سرامیکی پشت ویترین اون مغازه بزرگه... بعضی وقتا هم کارت اعتباریمون یا پول های تا شده و نشده رو از جیب پالتمون در می‌آوردیم و اون چیزایی که چشمامون رو درخشان تر می کردن رو می خریدیم و کم کم دستامون پر از چیزایی شد که خریدیم. جلوی مغازه ای که بوی قهوه هاش همه جا پیچیده بود ایستادیم و با خنده دو تا آیس کافی سفارش دادیم. با لیوان های توی دستامون، دویدیم، از روی جدول کنار خیابون قدم زدیم و یه آهنگی که هردو مون بلد بودیم رو بلند بلند خوندیم. یه کم بعد تر که دیگه از خنده ها و دویدن نفسم بند اومده بود، سعی کردیم آروم تر راه بریم تا نفسمون سرجاش بیاد. گوشیت رو از جیبت بیرون کشیدی و هندزفری رو بهش وصل کردی؛ یکیش توی گوش من و یکیش تو گوش تو و آروم آروم قدم زدیم. رفتیم بالای پل و از اونجا برای ماشین هایی که از زیر پامون رد می شدن دست تکون دادیم، به خونه ها و چراغای روشن و خاموش نگاه کردیم و برای بعضیاشون داستان های عجیب و غریب ساختیم. کی می دونست، شاید بعضی هاشون درست می بودن. وقتی گرسنمون شد، رفتیم توی رستوران شیک و پیک وسط پاساژا و یه پیتزا و یه ظرف بزرگ سالاد ترش سفارش دادیم که مثلاً رژیممون رو هم رعایت کرده باشیم و باز دوباره از تقلب بچگونه خودمون خندیدیم. بعد غذا، از گل فروشی کنار رستوران سر درآوردیم و دوتا دسته گل خریدیم؛ من رز سفید و تو لیلیوم صورتی، و با دسته گلامون توی پیاده رو یه عالمه عکس انداختیم. از سوپر مارکت دوتا بطری آب خریدیم و به گلای جلوی سوپرمارکت که خاکشون خشک شده بود آب دادیم و پیرمردی که جلوی در مغازه بقلی نشسته بود ما رو دید و از جیباش دوتا شکلات که از انگار جادوی عشق پر شده بودن، درآورد و بهمون داد و ما با چشمای قلبی شده ازش تشکر کردیم و دست تکون دادیم و رفتیم. شب که شد، دیگه به آخر شهر رسیده بودیم. حتی با هم بالای کوه هم رفتیم. نشستیم اونجا تا توی تاریکی ستاره ها رو تماشا کنیم. گوشیمو از تو جیبم بیرون کشیدم و یه متن کوتاهی رو نوشتم و ارسال کردم. از پرسیدی چیکار می کنی؟ و من با یه خنده ی بدجنسانه جواب دادم، بهت نمیگم و بازم خندیدم و چند دقیقه بعد یه پیک اومد و کنارمون ایستاد و یه بسته سفید رنگ رو از باکسش بیرون کشید و رو به رومون گرفت. درحالی که با تعجب بهش نگاه می کردی، بسته رو تحویل گرفتم و بهت گفتم: قراره جای شام امشبمون رو پر کنه. بسته رو باز کردم و کیک بنفش و کهکشونی رو جلوی صورتت گرفتم. خندیدی و گفتی حالا چجوری باید بخوریمش؟ دوتا چنگال و چاقوی یک بار مصرف رو از جیبم بیرون کشیدم و گفتم: اینطوری!! این دفعه هر دوتامون خندیدیم و شروع کردیم به خوردن کیک. بعد تموم شدنش کنارت نشستم و دستات رو گرفتم و سرمو روی شونت گذاشتم. گفتی: امروز طعم خوبی داشت، دوسش داشتم. جواب دادم: فکر کنم باید از خودت تشکر کنی که اینجایی، که به دنیا اومدی. یه ستاره بهمون چشمک زد و من ادامه دادم: تولدت مبارک لیموشیرین حیات دنیامون..
Dang ShowDang Show – Didar128 (UpMusic).mp3
زمان: حجم: 3.6M
دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد...
تو قلبت چی رو مخفی کردی که وقتی توی خیابون های شهر قدم می زنی، آسمون رو سر مردم شهر می‌باره؟