هدایت شده از مَهدیآ ؛
یه پسر بچهی کوچیک که هنوز هیچی از این دنیا نفهمیده بود . هنوز درست حرف زدنش جا نیفتاده بود ، هنوز قد نکشیده بود . .
دو ماهه که خانوادهش چشمشون به در خشک شده که ماکان از در بیاد تو ، و حالا ازش فقط یه لنگه کفش پیدا شد ؛ همین . انگار همهی دنیا خلاصه شد تو همون یه لنگه کفش کوچولو ؛ ماکان کوچولوتر از اون بود که حتی بفهمه ترس یعنی چی ، همینقدر کوچیک ، همینقدر ناز ..
پرپر شد ، بیصدا ، بی گناه . .
خانوادهش هر شب با عکسش حرف میزنن ، با خاطرههایی که اصلاً فرصت نشده بودن ساخته بشن ، مادرش هنوز فکر میکنه هر لحظه ممکنه در باز بشه و پسرکش با همون قدمای کوچیکش بدوعه سمتش ..
ولی نمیدوعه ، نمیاد .. دیگه هیچوقت نمیاد !
امثالِ ماکان زیادن ، هر کدومشون یه دنیا آرزو بودن ، یه عالمه خنده و شیطنت ، که نصفه و ناتموم موند ، آرزوی مادراشون ظالمانه پرپر شد ، آرزوی دیدن قد رشیدشون ، آرزوی دیدن عروسیشون ، آرزوی در آغوش کشیدنشون ..
ماکان پر کشید و رفت ولی داغش ، تا ابد روی قلب ما سنگینی میکنه !