هدایت شده از مَهدیآ ؛
یه پسر بچهی کوچیک که هنوز هیچی از این دنیا نفهمیده بود . هنوز درست حرف زدنش جا نیفتاده بود ، هنوز قد نکشیده بود . .
دو ماهه که خانوادهش چشمشون به در خشک شده که ماکان از در بیاد تو ، و حالا ازش فقط یه لنگه کفش پیدا شد ؛ همین . انگار همهی دنیا خلاصه شد تو همون یه لنگه کفش کوچولو ؛ ماکان کوچولوتر از اون بود که حتی بفهمه ترس یعنی چی ، همینقدر کوچیک ، همینقدر ناز ..
پرپر شد ، بیصدا ، بی گناه . .
خانوادهش هر شب با عکسش حرف میزنن ، با خاطرههایی که اصلاً فرصت نشده بودن ساخته بشن ، مادرش هنوز فکر میکنه هر لحظه ممکنه در باز بشه و پسرکش با همون قدمای کوچیکش بدوعه سمتش ..
ولی نمیدوعه ، نمیاد .. دیگه هیچوقت نمیاد !
امثالِ ماکان زیادن ، هر کدومشون یه دنیا آرزو بودن ، یه عالمه خنده و شیطنت ، که نصفه و ناتموم موند ، آرزوی مادراشون ظالمانه پرپر شد ، آرزوی دیدن قد رشیدشون ، آرزوی دیدن عروسیشون ، آرزوی در آغوش کشیدنشون ..
ماکان پر کشید و رفت ولی داغش ، تا ابد روی قلب ما سنگینی میکنه !
Blue Star Notes☆
من با یه نخ به این دنیا وصلم، اون نخم تویی.
میگفت شاید اونی نباشم که تو رو نجات میده ولی بهت قول میدم من اونیم که باهات میمیره.
این چند شب گذشته انقد برام سخت و سنگین گذشت و داره میگذره که همین چند روز به اندازه چندین سال درد کشیدم..چرا غم همیشه موندگاره؟