«دلم میخواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم. آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو.
-از نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
چشمانت تیلهای از زحل هستند؛ کوچک و دور، اما زمانی که در اعماق نگاهت گم میشوم، احساس میکنم به درون یک اقیانوس بیپایان کشیده میشوم. در این اقیانوس، همچون بافتهایِ چشمانت، بر موجهای دریا بالا و پایین میروم. روشنیاش چشمانم را میگیرد و در برابر سرمای دلم، مرا گرم میکند. اگر قرار باشد در جایی حبس شوم، ترجیح میدهم در چشمان تو حبس شوم.
-اولیوس
تمام میشود و آفتاب میتابد
غمی نبوده به عالم که ماندگار باشد!
- معصومه صابر
و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم، فقط به امیدِ آن نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.