eitaa logo
مُربـای بـلوبری🫐
177 دنبال‌کننده
1هزار عکس
84 ویدیو
6 فایل
to live happily✨🫐
مشاهده در ایتا
دانلود
مُربـای بـلوبری🫐
این داستان: قورباغه ها
مُربـای بـلوبری🫐
بازم ممبرای زیبا=))))✨🦕
کلبه رو به رو زیادی درب و داغان به نظر می‌رسید و جَسپر بعید می‌دانست کسی آنحا زندگی کند ولی با این حال یک حس درونی به تو می‌گفت برو داخل کلبه جسپر گفت:جهنم و ضرر تهش توسط یه روح خبیث گرفتار میشم و مجبور میشم تا ابد رخت هاشو بشورم با قدم های پیوسته و محکم به طرف کلبه رفت و در را با پایش حل داد بلند گفت: سلامممم ولی هیچ جوابی نگرفت و دوباره گفت:سلامممم صدایی مانند گربه شان توماس زمانی ک التماس میکرد تا بهش یک تکه گوشت بدهیم در فضای کلبه پیچید اما هرچه گشت چیزی ندید میخواست رد شود ک کسی دوباره با صدای بلند گفت: جلو پاتو نگا کن خانوم نگاه جسبر به پایین کشیده شد و کوتوله ای را دید که با لباس یه دست نارنجی اش دست به کمر آنجا وایستاده و برایش چشم غره میرود حالا بماند ک دهان جسپر از تعجب باز مانده بود و از آخر هم کوتوله باید مگس ها را از جلوی دهانش می‌پراند کوتوله گفت: چیه مگه جن دیدی؟ اگه برات سوال پیش اومده باید بگم بله کوتوله ها وجود دارند و من به هیچ وجه یه روح سرگردان یا یه همچین چیزی نیستم پس لطف کن و دهنتو ببند و بیا تو نمیخام کسی یه آمیزاد غول پیکر رو دم در خونمون ببینه -از *طرف جودی@mininm به هرسیلیا عزیز@love_myself_2✨🐸
یک آیینه وسط جنگل؟ واقعا مضحک بود باورم نمیشد چه کسی و با کدام عقل یک آیینه را در اینجا رها کرده باشد رفتم جلو تر تا با دقت آیینه را ببینم آیینه به نظر نو می‌رسید اما یک مشکل داشت نمیدانم چی اما خیلی عجیب بود خواستم برگردم که متوجه شدم که تصویری در آیینه نیست من داخل آیینه نبودم..اصن مگر میشود؟ دستم ناخداگاه سمت آیینه کشیده شد و در کمال تعجب در آیینه فرو رفت و انگار که به یکبار زمین به آسمان بیاید من وارد جهان دیگری شدم چشم هایم برای چند ثانیه فقط نور کور کننده ای را تشخیص میداد و بعد.. در جلوی چشمانم یک قصر بزرگ از جنس مرمر ظاهر شد و من فقط توانستم بگویم: خدای من قصر به قدری باشکوه بود که اگر این را در دنیای خودمان می‌دیدم میرفتم و حتی سنگ هایش را میبوسیدم اما اینجا فرق میکرد و معلوم نبود عاقبت ندید بدید بازی ام چه میشود آهسته به سمت در ورودی بزرگ قصر رفتم پیدا کردنش کار زیاد مشکلی نبود زیرا قارچ های جنگلی که روی زمین زیر پایم رشد کرده بودند راه آن را به خوبی نشانم میدادند با هر قدمی ک برمیداشتم قارچ زیبای دیگری جلوی پایم سبز میشد بالاخره به در اصلی رسیدم در با باز کردم و در همان لحظه دایناسوری هم جثه خودم رو به رویم قرار گرفت وای خدای من،این دیگر آخرش بود باورم نمیشد و مطمعن بودم ک خواب هستم اما دایناسور گفت: هی خوشحالم که دوباره می‌بینمت ویل دوباره؟ دیگر مطمعن هستم که خوابم و فقط باید از خواب بیدار شوم اره باید بیدار شم اما بیدار که نشدم هیچ..بلکه دایناسور جلو آمد و با من دست داد وای نه این نمیتونه واقعی باشه‌.... - از *طرف جودی @mininm به ویل جادویی@darkmind08✨🦖
اره خلاصه😭🤣