وقتی اشک آدما موقع تعریف کردن
یه چیزی در میاد یعنی واقعا بابتش اسیب دیدن
‹گاهیاوقاتاِحساساتَمروبرایخودمنگَه داشتم،چونهیچزَبونیبرایبَیانشونپیدانَکردم.›
متأسفانه یا خوشبختانه، بزرگ شدن باعث میشود از یک سنی به بعد حال و حوصلهی غصّه خوردن و ناراحت شدن را نداشته باشی.
نه که رنج نکشی! رنج میکشی اما به آن اعتنا نمیکنی و تظاهر میکنی متوجه نشدهای چقدر غمگینی.
اینکه از دور ببینیش و نتونی بری سمتش سختترین قسمت از زندگیه
بعد از آن ماجرا بود که دیگر هیچ تنشی را نمیتوانست تحمل کند، گوشهگیر شد، از آدمها فاصله گرفت و با خودش فکر کرد هر چقدر دور از دسترستر باشد کمتر آسیب میبیند، شاید تنهایی برایش بهترین گزینه ممکن نبود اما امنترین چرا، و این در حالی بود که بقیه صدایش میزدند بی احساس.
- با وجود اینکه میدانم: خوشبختی مثل پروانه ایه که وقتی دنبالش میکنی، دست نیافتنی میشه. اما اگه آروم بشینی، ممکنه بیاد سمتت.
از لحاظ روحی نیاز دارم یه چند سال بمیرم!
من بی نشان به دنبال تو میگردم...
تو در میان کدام داستانی؟