.
اون چیزی که فکر میکردم تنهاییه، سایهی تنهایی بود. من الان خودِ تنهاییام.
–شهرزاد–
#دیالوگ_فیلم
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
ما را مثل عقرب بار آوردهاند؛ مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ور میداریم تا شب که سر مرگمان را میگذاریم، مدام همدیگر را میگزیم. بخیلیم؛ بخیل!
خوشمان میآید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان میآید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را میجود.
تنگ نظریم، ما مردم تنگ نظر و بخیل، بخیل و بدخواه، وقتی میبینیم دیگری سر گرسنه زمین میگذارد انگار خیال ما راحتتر است.
وقتی میبینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست.
انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!
- محمود دولت آبادی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
چیزی به اسم تغییر بدون درد و رشد بدون ناراحتی وجود ندارد.
–اوضاع خیلی خراب است–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
مجال خلوتی پیدا شود از حرف لبریزم
منی که در خودم عمریست اشک و بغض میریزم
شبیه کودکی در حسرت یک بستنی چوبی
که میبیند به دست این و آن، با خود گلآویزم
اگر شاعر نمیبودم دلم میخواست برگردم
گلوبندی شوم از گردنت خود را بیآویزم!
نمیارزد به حسرت خوردن و افسوس فرداها
اگر یک لحظه امروز از تماشایت بپرهیزم
برای مردم دنیا از آن چشم تو خواهم گفت
اگر بگذارد این سنگ لحد از خاک برخیزم
- حسین زحمتکش
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉