شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
میدانی؟ آینده بسیار مبهم است.
شبی خوابیدم و صبح که چشمانم را باز کردم، حسی شبیه دلشوره داشتم. بعد انگار که بغضی چند صد ساله بخواهد خودش را رها کند؛ گلویم میسوخت و خراش بر میداشت. درد سرتاسر بدنم میپیچید. چشمانم را بستم. میخواستم فریاد بزنم و از درد خود کم کنم اما... شاخ و برگهای نهال اندوه، راه گلویم را بسته بودند و بیامان هر لحظه بزرگتر میشدند.
ریشههایش در رگهایم فرو میرفت و از خون من تغذیه میکرد. جای دستهایم را شاخههایی کریه المنظر گرفتند و پاهایم برای همیشه ثابت ماند.
روزی مطمئن بودم ترکهای این قلب، محل رویش گلهای ریز رنگارنگ و برگهای سبز میشود. اما امروز با خود فکر میکنم آیا کسی هست که مرا بشناسد و دست کمک به سویم دراز کند؟!
آینده همچنان، بسیار مبهم است.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉