شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
میدانم فرقی نمیکند، اما هر بار برای رهایی از سنگینی نفسهایم پنجره را باز میکنم و روی صندلی چوبی کنارش مینشینم.
نه! مثل قبل، دمهای عمیق از هوای آزاد هم حالم را خوب نمیکند. همانطور که نشستهام، سرم را به چهارچوب پنجره تکیه میدهم و رد پرستوهای مهاجر را میگیرم. چه سبکبال پرواز میکنند!
آسمان، امروز گرفته است. بیحوصلگیاش هر لحظه بیشتر میشود و ابرهای صورتش را بیشتر درهم میکشد. اما تابآوریاش کم است و بغضاش سریع میشکند.
نمنم باران تشویقم میکند که کمی چای برای خودم دم کنم. لخلخکنان به سمت اجاق میروم. نسیم بوی خاک نمخورده را با خود از پنجره به داخل میآورد و در فضای خانه پخش میکند. همین باعث میشود به یاد عطر وانیل و دستهای او بیفتم.
چند روز پیش که به دیدنم آمد، همین حال و هوا حاکم بود. گفت میخواهد کیک وانیلی درست کند. به نظرش چای بدون تکهای کیک یا بیسکوییت صفا نمیبخشد. من روی همان صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بودم و او را در آشپزخانه روبهروی پنجره تماشا میکردم؛ دستهایش را، که چگونه میتوانستند هنرمندانه و ظریف حرکت کنند.
شاید از اینکه آنقدر محو تماشایش بودم دست و پایش را گم کرد، یا... نمیدانم. شیشهی وانیل از دستش سر خورد؛ نیمی از آن روی زمین و کمی هم روی دستانش ریخت. شرط میبندم تا به حال کسی جز من ترکیب بوی وانیل، خاک نمخورده، چمن تازه و محبوبش را استشمام نکرده. عطرهای دیگر را نمیدانم ولی بوی وانیل گرم است، خیلی گرم. مزهاش را همه میگویند تلخ است اما من میگویم شیرین است، خیلی شیرین.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
میدانم فرقی نمیکند، اما هر بار برای رهایی از سنگینی نفسهایم پنجره را باز میکنم و روی صندلی چوبی
بیکلامشو پلی کن، متنو همراهش بخون💙🎧:)