.
دوست دارم زمان حال را به گذشتهی غیرقابل بازگشتم گره بزنم، و اغلب مثل یک روح ناراحت و غمگین در کوچهها و خیابان سنپترزبورگ، بدون هیچ هدف و مقصودی سرگردان میشوم.
–شبهای روشن– #برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
هدایت شده از کنجِمرموزاتِآیهان
توی این دنیا اگر بخوای تغییر ایجاد کنی، باید قدرتمند باشی. برای اینکه قدرتمند باشی، باید قانونها رو بشکنی، و وقتی قانونها رو شکستی، دیگه به جای اول بر نمیگردی.
وقتی ظلم کردی، دیگه طرف مظلوم رو نمیگیری.
شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
سالهاست که سقف خانهام را خاک گرفته، دهانم مزهی گِل میدهد و ذرات غبار چشمانم را میسوزاند. خب راستش، همهی اینها را حدس میزنم، توانایی حس کردنشان را ندارم. یعنی دارم... اما ندارم. بگذریم؛ توضیحش سخت است.
دلم نفس را میخواهد. میخواهد دوباره بیاید و بالای سرم یا در کنارم بایستد، شاخه گلی را که با خود آورده، بر روی این حایل سنگی بگذارد، و من دستم را به هوای برداشتنش به سمت این حایل که در نظرم مانند شیشهای مات است و میتوانم پشتش را ببینم، دراز کنم. دلم میخواهد بیاید و وقتی سقف آرامگاهم را میشوید، بهش چشم بدوزم و دل به حرفهایش بسپارم.
اوایل که نقل مکان کردم، زودبهزود به من سر میزد؛ بعد ماهی یکبار، سالی یکبار و بعد هر چند سال یکبار. دلخور نیستم. به هر حال این اتفاق باید میافتاد. برای همه میافتد. آن وقت است که تنها راه ارتباطی و شناسنامهمان میشود این اتاق کوچک و نمور با حایل سنگی، که اسم و تاریخهای مثلا ولادت و وفاتمان رویش حک شده. چه کسی حقیقت را میفهمد؟ چه کسی به این درک میرسد که آدمی با کدام نگاه متولد شد و با کدامین شکست، و چند بار، مرگ را تجربه کرد؟
چیزی که مسلم است، این است که از یاد عزیزترینهای دلمان، و کسانی که عزیز دلشان بودیم، مثل یک عکس قدیمی، کمکم محو میشویم.
راستی! الان دوباره یادم افتاد. خیلی وقت است کسی به من سر نزده؛ شاید پنج یا شش دههی ناقابل، شاید هم یک قرن! دیگر اسمم بر زبان کسی نیامده و طنینش به گوشم نرسیده.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉