شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
سرانگشتانش از سوز سرما، رو به بیحسی میرفت.
غرق در افکاری نامعلوم؛ افکاری که در مغزش مثل آدمهای کثیر در خیابان، میان یکدیگر بُر میخوردند و تمرکزش را یکی پس از دیگری بر هم میزدند.
بدون هیچ مقصد مشخصی، سرگردان قدم بر میداشت که نگاهش به نیمکت سرخرنگ گوشهی پارک افتاد. راه کج کرده و همانطور که دستش را داخل جیب کاپشن آبیاش میگذاشت، روی آن نیمکت جا خوش کرد.
گرمای بازدم عمیقش در هوا پیچوتاب خورد. به موزائیکهای کف زمین چشم دوخت؛ به راهروهای نقش بسته بر روی آنها. دقایقی گذشت؟ نمیدانست! زمان از دستش در رفته بود. فقط میدانست مدتی بدون فکر کردن به چیزی، تنها به همان موزائیکها خیره مانده بود. شاید هم مشغلهای در پس ذهنش، بدون آنکه متوجه شود، ضمیرش را دزدیده بود.
سرش را رو به آسمان گرفت. رو به ابرهای در هم تنیدهی خاکستری. با خود نجوا کرد:«دل تنهای بییار را چه کسی پناه خواهد شد؟»
پلکهایش را تا نیمه باز کرده بود که بوسهی اولین دانهی برف زمستانی بر مژههایش را نظاره کرد. گویی از پس ابرها در جوابش گفته باشد:«چه کسی گفته بییار و تنهایی؟ به یادم باش، همانطور که به یادت هستم. بخواه تا اجابت کنم.»
رد لبخندی بر صورت سرخ شده از سیلی نسیم زمستانیاش نشست. به پا خاست و قدم برداشت.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
خویش را گم کردهام بعد از تو در آوار خویش
رحم کن! میترسم از تنهایی بسیار خویش
شمع جانم را مسوزان بیش ازین دیگر مگو
اشک میریزد برای گرمی بازار خویش
بس که من سرگرم رؤیای تو بودم بارها
دیدهام خواب تو را با دیده بیدار خویش
چهرهای دارم که پنهان در نقابی کهنه است
خیره در آئینهام با حسرت دیدار خویش
باشد ایخورشید پنهان! در حجاب خویش باش
باز هم خو میکنم با سایهی دیوار خویش
- حسین دهلوی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉