eitaa logo
شـب آبی ‌
27.6هزار دنبال‌کننده
194 عکس
13 ویدیو
0 فایل
﷽ سرآغاز { 1401/7/10 } سرگشته و حیران در میان کوچه‌ها به دنبال تو می‌گردم؛ فقط می‌خواهم مثل آن شب‌آبی در آغوش تو آرام گیرم! ‌• کپی؟ به جز #آیهان_نویس که نویسنده‌ی خودمون می‌نویسه مانعی نیست☕️ • تبلیغات🌱 @tb_bluenight • صندوق پستی📬 @BluePostman
مشاهده در ایتا
دانلود
. فعلا می‌سازم. چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوش‌بختی در آورد؟! همین است که هست. - فروغ فرخزاد 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. عشق آن بغض عجیبی‌ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد - مسعود محمدپور 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
با ما اگه دشمن بشه تمام زمانه این مملکت، مملکتِ امام زمانه با نور امام رضا ایران مُنورّه اینجا شیعه خانه‌ی موسی ابن جعفره 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. دل شکسته‌ی عاشق شبیه عرش خداست در این بهشت اگر یک خطا کنی کافی‌ست - فاضل نظری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
هر چقدرم که بگذره این مدح برام تکراری نمی‌شه قربون کبوترای حرمت امام رضا! قربون این همه لطف و کرمت امام رضا! دوست دارم صدات کنم، تو هم منو صدا کنی من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی می‌شه کنج حرمت، گوشه‌ی قلب من باشه؟! می‌شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟! گفته‌ای: هرکی بیاد به دیدنم، امام رضا من سه جا میام بهش سر می‌زنم توی قبرم آقاجون منتظرم امام رضا تا بزاری کف پاتو رو سرم امام رضا
. عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت او ندانست که در ترک تمناست بهشت این چه حرفی‌ست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همان‌جاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت - صائب تبریزی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. که درد خسته‌دلان در درون سینه تو دانی ـ وفایی‌ مهابادی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. قرآن مجید «شراب» را منع کرد، چون تاوانِ گناهِ مست، همیشه به گردنِ هوشیار می‌افتد. –هزار خورشیدِ تابان– 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. می‌ترسم از دودم که چشمت را برنجاند ای‌کاش از سوزاندن من دست برداری! - عباس تافته 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
Parvaz Homay - Divaneh Tar Shodam (128).mp3
زمان: حجم: 4.8M
گفتم ببینمت تا بی‌قراری از جانم به در رود هم بی‌قرار و هم شوریده سر شدم دیوانه‌تر شدم گفتم ببینمت شاید شراره از جانم فرو کشد دیدم تو را و همچون شعله‌های آتش شعله‌ور شدم - پرواز همای . . 🌬🤎
. تو تقدیر منی ای‌عشق اما عقل می‌گوید بیا بگذر ز تقدیرت، همین یک کارمان مانده - حامد عسکری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. این حس سبکی که انگار وسط آسمون، بین زمین و عرش خدا معلقی. چشماتو باز می‌کنی و آبی بی‌کران و ابرهای شناور، منعکس می‌شه توی چشمات. آرومی و ذهنت مثل یه بچه‌ی تازه متولد شده سبک و پاکه! نفس عمیق می‌کشی و می‌خوای اراده کنی به سمت خورشید بری اما یک‌باره اون نور رو گم می‌کنی؛ ابرها تیره می‌شن، سینه‌ت سنگین می‌شه و ذهنت آشفته! انگار زیر پاهات خالی بشه... سقوط بی‌پایان باشه توی ارتفاع نامعلوم. ندونی کجایی! ندونی چقدر مونده تا از هم بپاشی! ندونی کسی می‌تونه کمک‌ت کنه یا نه! ندونی... از پس ذهن‌ت، یه نقطه‌ی آشنا، یه حس قریب بگه منو صدا بزن. با تشویش بهش اعتماد کنی، در حالی که نمی‌بینیش. کم‌کم می‌بینی سرعت سقوط‌ت کم شده، حس کنی روی یکی از همون ابرها آروم گرفتی. چشماتو می‌بندی و با صدای نقاره به خودت میای، می‌بینی خیلی وقته نشستی روی فرشای آبی حرم امام رضا و تکیه به دیوار خوابت برده. (بداهه و بدون ویرایش فرستادم، به بزرگی خودتون گسسته بودن جملات رو ببخشید!) 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉