.
این حس سبکی که انگار وسط آسمون، بین زمین و عرش خدا معلقی. چشماتو باز میکنی و آبی بیکران و ابرهای شناور، منعکس میشه توی چشمات. آرومی و ذهنت مثل یه بچهی تازه متولد شده سبک و پاکه!
نفس عمیق میکشی و میخوای اراده کنی به سمت خورشید بری اما یکباره اون نور رو گم میکنی؛ ابرها تیره میشن، سینهت سنگین میشه و ذهنت آشفته! انگار زیر پاهات خالی بشه... سقوط بیپایان باشه توی ارتفاع نامعلوم.
ندونی کجایی! ندونی چقدر مونده تا از هم بپاشی! ندونی کسی میتونه کمکت کنه یا نه! ندونی...
از پس ذهنت، یه نقطهی آشنا، یه حس قریب بگه منو صدا بزن. با تشویش بهش اعتماد کنی، در حالی که نمیبینیش. کمکم میبینی سرعت سقوطت کم شده، حس کنی روی یکی از همون ابرها آروم گرفتی.
چشماتو میبندی و با صدای نقاره به خودت میای، میبینی خیلی وقته نشستی روی فرشای آبی حرم امام رضا و تکیه به دیوار خوابت برده.
#آیهان_نویس (بداهه و بدون ویرایش فرستادم، به بزرگی خودتون گسسته بودن جملات رو ببخشید!)
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
. نه میدانم چرا بار سفر بستم که بگشایم نه میدانم کجایم تا ز راه رفته بازآیم مرا از نیستی دعوت به ه
مرا از نیستی دعوت به هستی کرد نجوایی
پذیرفتم ولی ایکاش میگفتم نمیآیم!
.
ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت
بر سینه می فشارمت، اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستارهای
تا صبح می شمارمت، اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده میگذارمت، اما ندارمت
می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت، اما ندارمت
می خواهم ای شکوفهترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت
- سعید بیابانکی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉