« وزن شعرم
همه در
نرگسِ مستانهیِ توست
کج نگاهم بکنی
شعر بهم میریزد..»
از یادِ تو برنداشتم دست هنوز
دل هست به یاد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبیب پرسد گویید
بیمارِ غمت را نفسی هست هنوز.
آبی ترین ستارهیِ من ؛
[ چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم ؛ چای مینوشم ولی از اشک ، فنجان پُر شده است ]
" چای مینوشم ولی از اشک ، فنجان پر شدهاست "
شب سردی است و من اَفسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است!
«سهرابسپهری»
هدایت شده از ‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
کاش بغلم کنی..
آنکه امسال برایت گریه میکند
تن كه هیچ
تمامِ روحش خسته است.
هر جا که میروم ز غمت دیده پر نم است
هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است
عمری گریستم که موظف به گریهام
گر نُه فلک به گریه شود باز هم کم است