کاش یکی بود میگفت : تو واقعاً حالت خوب نبود ، عزیزم؛ من از توی سکوتهات ، از اون لبخندهای نصفهنیمه و چشمهای خستهات میفهمیدم که داری از درون فرو میریزی . میدیدم چقدر دلت میخواد از این همه درد و خستگی فاصله بگیری ، آزاد بشی و یه بار هم که شده برای خودت زندگی کنی . بالهات رو دیده بودم؛ میدونستم اگه این غم لعنتی دست از سرت برمیداشت ، میتونستی خیلی دورتر از اینها پرواز کنی . ولی اندوه اونقدر توی وجودت ریشه کرده بود که دیگه حتی توانِ بلند شدن هم برات نمونده بود . تو کم نیاورده بودی ، فقط آنقدر جنگیده بودی که خستگی ، آرزوها و بالهایت را هم از تو گرفته بود .
من میگم مهم نیست ولی سردرد میگیرم ، بی اشتها میشم ، عصبی و ناراحت میشم ، تو مغزم مرورش میکنم ، کم حرف میشم ، زودرنج میشم و حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم .
یه سکوتی هم هست که ؛
مال بعد از شنیدن یه سری حرفایی که نباید میشنیدیم ..
حس عجیبیه ، از بیرون ساکتی ولی از درونت هی صدای شکستن میاد .