eitaa logo
ʙʟᴜᴇ sᴛᴀʀ)
95 دنبال‌کننده
134 عکس
67 ویدیو
0 فایل
برای ناگفته ها و انتقادات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_9qii0k&btn=Star
مشاهده در ایتا
دانلود
«هی.» صدایش خیلی خیلی خیلی ملایم است. من خرد و هزار تکه می‌شوم. دو سه چهار هفت هزار تکه احساس به قلبم خنجر می‌زنند، اما انگار زخم‌های روحم را التیام می‌بخشند. انگار صدای ضربان‌هایی را که در اعماق سینه‌اش زمزمه می‌کنند می‌شنوم. گرمای حضورش قندیل‌هایی که از درون نگه‌ام داشته ذوب می‌کند و من آب می‌شوم، پلک هایم تندتند تکان می‌خورند تا این که بسته شوند، تا این که اشك هایی بی‌صدا از صورتم پایین می‌چکد و به این نتیجه می‌رسم تنها چیزی که دلم می‌خواهد در جا منجمد شود همین لحظه است. زمزمه می‌کند: چیزی نیست، خوب می‌شی
برای دوستی که رفت، مثل یکی از برادران سالواتور. نه برای اینکه ازت دلخورم، نه. برای اینکه تو رفتی و من موندم... انگار استفن بدون دیمن مونده باشه نصف روحم رو با خودت بردی تو مثل برادر بزرگتری بودی که نداشتم یادت هست چند بار از دست هم ناراحت شدیم؟ چند بار قهر کردیم و چند بار آشتی کردیم؟ اما تهش هیچ‌کدوممون نمی‌توتستیم واقعا از هم جدا بشیم؟ دعواهامون همیشه تهش یک بغل کردن بود، یک "ببخشید" که هیچ وقت نگفتی اما همیشه از تو نگات حسش کردم و محبت‌هات؟ تو همیشه اون کسی بودی که فشارها رو به جون می‌خریدی تا من راحت باشم. اون شب که گریه می‌کردم و گفتم تنهام بزار اما بی‌حرف کنارم نشستی یا اون روز که بدون اینکه بپرسم فهمیدی به چه چیزی نیاز دارم...یا همه چی رو انداختی گردن خودت تا از چیزی که برام مهمه جدا نشم رابطه‌ی ما پر بود از کنایه‌های دوستانه، حسادت‌های بچگانه، و تهش دوستی ای که هیچ چیز نتوانست از بینش ببره؛ نه کسی نه چیزی ، نه حتی مرگ. تو رفتی و من اینجام و خاطراتِ تو برای همیشه در گوشه ای از ذهنم میمونه. می‌دونم قرار نیست برگردی، اما یک جای دلم خوب می‌دونم که همیشه کنار منی. مثل دیمن درون استفن. توی تک‌تک لحظاتی که دیگر در اون نخواهیی بود نبودنت رو هیچ چیز پر نمی‌کند. اما سعی می‌کنم به جای تو خوب زندگی کنم. چون اگر اینحا بودی، همین را میخواستی یا اگر من جای تو بودم همین رو ازت میخواستم راستی امروز از کنار پارک مورد علاقت ردشدم اما تو نبودی که چشم غره بری و بگی: "کوتوله، حتما من باید بگم تا بغلم کنی؟!" بجاش ستاره شده بودی و به آسمون پیوسته بودی همون چیزی که همیشه گفتی. گفتی دوست داشتی فقط یک ستاره دنباله دار باشی که نگات کنن و آرزو کنن تا بتونی آرزوشونو برآورده کنی .. خوب بخوابی داداش بزرگه
از پنجره بوی سوختگی می اید انگار همین حوالی یک نفر جنگلی را سوزانده که یک درخت را فراموش کند:)!
میترسم. از زمین و زمان میترسم. مخصوصا از خودم. میشه نگاهم کنی و به روحم نور ببخشی؟ من رو با خودت به دشت پر از قاصدک ببری و همراه اونها رها بشیم، تا هنگام تموم شدن نور توی چشمهات، توی یک غروبِ صورتی رنگ.
هدایت شده از Mahan and romi
ببخشید که دیر رسیدم،داشتم از گربه‌ ها عکس میگرفتم.
قصه ها که تموم میشن، آدما کجا میرن؟!
ʙʟᴜᴇ sᴛᴀʀ)
خورشید از بین قطره های باران میتابد !
درسته آقای ارکد، کلا عشق یه بازیِ از قبل باخته است.