هدایت شده از پیچشِتاكها؛
هنوزم مطمئنم با یه آغوش همه چیز تموم میشد ولی هیچکس نخواست نجاتم بده، هیچکس.
هدایت شده از _زیر زمین
دوست دارم زندگی کوتاهی داشته باشم و در بهار بمیرم و در زمستان قبلش خدا رو پیدا کرده باشم
اینکه اولش با اضطراب موافق بودم و اینجوری بودم که راست میگه دیگه و آخر داستان اینجوری بودم کهoh boy I'm so stuck with anxiety
این ویدئو رو دیدم و بالاخره فهمیدم چه چیزی درونم نیست. جاش خالیه. انگار بالاخره فهمیدم اون تیکه از پازل که گم شده چی بوده.
فهمیدم که چرا حس میکنم بخشی از روحم خسته و خاکستری شده.