توی خیابون ایتالیا بودم. حواسم پرت شد.مسیر رو اشتباه رفتم.خیابون ها،کوچه ها برام ناآشنا بودن.یه لحظه چشمم خورد به یه کلیسا.
یاد یکی از دیالوگ های یه سریال افتادم.
داخل اتاق اعتراف به پدر گفت:
"فکرکنم می خوام کسی بهم بگه چجوری زندگی کنم پدر؛چون تا الان فکر کنم اشتباه کردم"
دوست داشتم من هم این سوال رو بپرسم.
"چی کار باید بکنم؟ "
شبیه به کودکی شدم که هنوز به مادرش نیاز داره.
فکر کنم دوباره گمشدم.
بهم گفت:
"فقط خدا می دونه توی اون چشم های لرزون و غرقِ اشک چی پنهون شده"
گفتم:"کاش می شد تو آغوشش گریه کنم"