می ترسم.
سردرگمم.
نمیدونم قراره چی بشه.
نگرانم.
این نگرانی مثل اون جادویِ پری سیندرلا دورم می پیچه و لباس دیگه ای به تن شادم می پوشونه.
قلبم انگار تو گلوم می تپه و مزه دهنم رو تلخ می کنه.
خسته ام.کاش همه ایناخواب بود.
داخل یکی از صفحات کتاب هام نوشتم:رها می کنم.
تا حالا خیلی رها نکردم و همه چی از دستم سرازیر شده و رفته.
رها می کنم چون زندگی چیزی نیست که بگیریش.
برای چند دقیقه سکوت،نفس عمیق و آرزوی اینکه کاش زمان به عقب بر می گشت.