هدایت شده از کاشابربودم.
''زخمهاش دوباره باز شده بودن، باید خونریزی میکردن تا دوباره خوب بشن.''
بغض دارم.
نمی دونم از خوشحالیه یا از غصه.
حس می کنم الانه که دلم ترک بخوره از خوشی و ناخوشی کنار هم.
مثل یه لیوان بلور که آب سرد و گرم رو پشت سر هم ریخته باشن.
انگار توی یه هزار تو گیر کردم. هنوز نمی دونم چی میخوام و چی درسته. هر چقدر جلو تر میرم تا از این مارپیچ دربیام،به بن بست میخورم. راه رو دوباره گم کردم.