و برای مدت طولانی فکر می کردم قضیه این نیست!قضیه چگونگی نیست و قضیه شدت عه! و فکر می کردم اگه یه جسم نیمه جونی رو بگیری و بغلش کنی و تمام عشقی که می تونی بهش بدی قراره زنده بشه!
اما الان احساس می کنم مسئله فقط این نبوده
مسئله این بود که چطور تمام این پدیده شبیه به مادری کردن عه.
و ما جدا از اون اینکه یاد بگیری بلد باشی و نمی دونم دقیقا از کجا باید بلد باشی؟
احتمالا از خانواده باید بلد باشی و خانواده باید بهت یاد بدن.
احتمالا یه چیزیه که ناخودآگاه دوست داشته که میشی یاد میگیری که چطوری باید دوست داشته باشی کسی رو.
نمیدونم این نگاه برام جدیده
چه بد بود که من چقدر اشتباه کردم به جای اینکه زخم رو ببندم بلد باشم اینکه چطوری زخم رو ببندم.
فکر می کردم یه دوز عظیمی از مورفین قراره طرف رو آروم کنه!
در حالیکه من باید یاد می گرفتم که چطوری زخم رو ببندم.
هدایت شده از مُطلقِ من
الان که هیچ دوستی خیلی صمیمانه ای ندارم، میفهمم «دوستی چقدر مهم بوده.»
تونل زیر بلوار اقیانوس
آنتراکت،مرور،عبور. خداحافظ عزیز مردهی من:)
از دست دادن،تنهایی،ناتموم موندن داستان ها..