❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
❤️❤️❤️❤️❤️
❤️❤️❤️❤️
❤️❤️❤️
❤️❤️
❤️
🥀رمان:#گاندو3🥀
🥀پارت:#هفتاد_ششم🥀
عطیه : تمام پاساژ گشتیم ولی نبود به زور مریم بردیم خونه تا رسیدیم نازنین حرف زد و مریم از حال رفت
نازنین: داداش چی شد؟
مریم :وای بچم 😢😭😭😭
عزیز: مریم ......مریم
_5 دقیقه بعد
عطیه : رفتم گوشه ی حیاط زنگ محمد زدم
محمد: بله؟
عطیه : محمد.......محمد😭😭😭😭😭
محمد: ع...عطیه چی شده 😳
عطیه چرا گریه میکنی بگو ببینم چی شده
عطیه : رضاااااااا😭😭😭😭
محمد: با گریه حرف میزد درست نفهمیدم آقای عبدی همزمان اومد داخل اتاق همون جور که سلام میکردم حرف عطیه توی مغزم چند بار تکرار شد
(رضا گم شد)
تعادل نداشتم باز درد لعنتی اومد آروم خدافظی کردم و دست گذاشتم روی قلبم
عبدی: محمد یهو رنگش پرید یا خدا فکر کنم باز اون درد اومد سراغش رفتم کنارش کمک کردم نشست یک لیوان آب بهش دادم ولی فقط یک حرفی تکرار میکرد
(شروع شد)
عبدی: محمد ......محمد
اصلا حواسش نبود به یک نقطه خیره شده بود یهو فریادش بلد شد
اخخخخخخخخ😬😢😢
عبدی: ترسیدم زدم به صورتش که به خودش اومد
محمد بلد شو بریم دکتر
محمد: نه خوبم ☺️😢
میشه من برم خونه زود میام
عبدی: محمد چی شروع شد ؟ چی شده ؟
محمد: رضا گم شده
عبدی: پسر خواهرت؟
محمد: اره نمیدونم درست میرم وقتی اومدم توضیح میدم
عبدی: برو مراقب باش😢😚
___________
محمد: با موتور سریع رفتم انگار وسط زمین آسمون بودم موندم چه کنم حتما کار سوگند هست ولی چطوری گم شده
خدااااایا دارم دیوونه میشم 😢😭
به خاطر اینکه گریه کردم همه چیز تار بود
تا رسیدم رفتم داخل مریم کنار پله ها نشسته بود
عزیز کنارش بود عطیه هم قدم میزد
عطیه : م...محمد😭
محمد: چی شده ؟
مریم : بلند شدم نزدیک محمد وایسادم دستش گرفتم داداش رضاااااااا😭😭😭😭😭😭😭😭
محمد: به عطیه اشاره کردم اومد مریم آروم کردیم
یکی درست بگه چی شد
عزیز: تمام ماجرا گفتیم
محمد: یعنی سه نفر یک بچه گم کردین😳
عطیه خانم من گفتم حواست به یک نفر باشه🤦♀
عطیه: ما حواسمون نبود
محمد: حالا سوگند خانم کجا هست
عطیه : رفتم توی خونه یک گوشه نشسته گریه میکنه میگه تقصیر منه
محمد:🧐🧐
عطیه : نه اون جور
میگه نباید اجازه میدادم بره پیش عزیز باید حواسم جمع میکردم .
محمد: زحمت میشد یک وقت😏
عطیه: محمدددد😐
محمد: 😢☺️
پ.ن: ......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫
زیادمون کنید 🥀
نویسنده: هستی 🥀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
🍂رمان:#یک_وبیست🍂
🍂پارت :#هفتاد_ششم🍂
محمد: حالم اصلا خوب نبود از اتاق عطیه رفتم بیرون رفتم کنار ریحان
دنیا خوبه
ریحان: اتاقش اونجاست خودت برو ببین🤷🏻♀
محمد: حالا چرا این قدر ناراحتی
ریحان: معلومه از دست تو 😤
محمد: پس فعلا ناراحت باش چون میخوام برم پیش دخترم😂✋🏻
بی توجه به ریحان رفتم اتاق دنیا عزیز کنارش بود
سلام🙂
عزیز: سلام پسرم 🙂
محمد: رفتم و کنار دنیا چشماش باز بود و داشت به من نگاه میکرد
سلاممممم بابایی😍😍😍
دنیا: س....سلام
محمد: خوبی باباجون😍❤️
دنیا: اره😢بابایی؟
محمد: جانم
دنیا: مامان کجاست 😢
محمد: مامان خوبه 🙂
دنیا: میخوام برم پیشش
دلم براش تنگه😢
محمد: نمیشه بابا الان خواب هست
دنیا: خوب میرم قول میدم بیدارش نکنم
محمد: نمیشه بابایی😢خودش میاد باش
دنیا: باش😔😢
_______________
میلاد: حمید......حمید
حمید: بله آقا
میلاد: از ساینا خبری نشد؟
حمید: نه اقا
میلاد: هوووووف😬بمب ها سفارش دادی ؟
حمید: بله آقا از ترکیه رسید
میلاد: خوبه پنج نفر آماده کردی؟
حمید: بله آقا
میلاد: همین امروز بیارشون اینجا
حمید: چشم
______________
علی: صدا ها شنود کردم خواستم برم اتاق آقای عبدی که حامد اومد کنارم
حامد: کجا علی آقا
علی: کار دارم زیاد😬
حامد: بازم که جایی رسول گرفتی😂
علی: ای بابا از دست شما 😂😂😂
حامد: خوب راست میگه دیگه
علی: برو آقا کار دارم 😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫
زیادمون کنید 🥀
نویسنده: هستی 🥀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
https://harfeto.timefriend.net/16630972759760