🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
🍂رمان:#یک_وبیست🍂
🍂پارت :#هفتاد_ششم🍂
محمد: حالم اصلا خوب نبود از اتاق عطیه رفتم بیرون رفتم کنار ریحان
دنیا خوبه
ریحان: اتاقش اونجاست خودت برو ببین🤷🏻♀
محمد: حالا چرا این قدر ناراحتی
ریحان: معلومه از دست تو 😤
محمد: پس فعلا ناراحت باش چون میخوام برم پیش دخترم😂✋🏻
بی توجه به ریحان رفتم اتاق دنیا عزیز کنارش بود
سلام🙂
عزیز: سلام پسرم 🙂
محمد: رفتم و کنار دنیا چشماش باز بود و داشت به من نگاه میکرد
سلاممممم بابایی😍😍😍
دنیا: س....سلام
محمد: خوبی باباجون😍❤️
دنیا: اره😢بابایی؟
محمد: جانم
دنیا: مامان کجاست 😢
محمد: مامان خوبه 🙂
دنیا: میخوام برم پیشش
دلم براش تنگه😢
محمد: نمیشه بابا الان خواب هست
دنیا: خوب میرم قول میدم بیدارش نکنم
محمد: نمیشه بابایی😢خودش میاد باش
دنیا: باش😔😢
_______________
میلاد: حمید......حمید
حمید: بله آقا
میلاد: از ساینا خبری نشد؟
حمید: نه اقا
میلاد: هوووووف😬بمب ها سفارش دادی ؟
حمید: بله آقا از ترکیه رسید
میلاد: خوبه پنج نفر آماده کردی؟
حمید: بله آقا
میلاد: همین امروز بیارشون اینجا
حمید: چشم
______________
علی: صدا ها شنود کردم خواستم برم اتاق آقای عبدی که حامد اومد کنارم
حامد: کجا علی آقا
علی: کار دارم زیاد😬
حامد: بازم که جایی رسول گرفتی😂
علی: ای بابا از دست شما 😂😂😂
حامد: خوب راست میگه دیگه
علی: برو آقا کار دارم 😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫
زیادمون کنید 🥀
نویسنده: هستی 🥀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
https://harfeto.timefriend.net/16630972759760
♥️"وحید رهبانی"♥️
ارسالی 🤤❤️ کپی آزاد 😍🍃 #هستی
بیا فقط مونده محمد رو دار بزنن
♥️"وحید رهبانی"♥️
رفتم ک رفتم🥺🥀 #فرمانده
غلت کردی که رفتی تو فقط مجروح شدی فهمیدی بمیری من میدونم ت