تو کتابِ کافکا در کرانه یه جمله
هست که خیلی به دلم نشسته :
از اینجا که رفتی تا به مقصد
نرسیدی به پشت سرت نگاه نکن ،
حتی یک بار ، می فهمی ؟!
به او گفته بودم دیدنت مثل این است که
اسباببازی محبوب کودکیم را همان وقتی
که میخواهمش خریدهاند و بابا نگفته بعدا
میخرم حالا انگار صد سال است یکبند غروب
جمعه است مشقهایم مانده ، سرما خوردهام ،
تب دارم ، درد میکنم ، و اسباببازیم را بردهاند
پس دادهاند .. :)🚶🏻♀
یهو به خودت میای میبینی
تو ۲۰ سالگی شدی حلزون تا
خواهرِ ۷ سالت حرفِ ح رو
یاد بگیره و بنویسه -_-