ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_دهم 🧣شال سبزۍداشت ڪه خیلۍ به آن تعصب نشان مۍ داد، وقتۍروحانۍ ڪ
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_یازدهم
🍃دیدیم حاج آقا را خواب آلود آورده ڪه تنها در بین نامحرم نباشد.
رفتارهایش را قبول نداشتم. فڪر می ڪردم ادای رزمنده هاۍ دوران جنگ را در مۍ آورد. نمۍ توانستم با ڪلمات قلمبه سلنبه اش ڪنار بیایم. دوست داشتم راحت زندگۍڪنم، راحت حرف بزنم، خودم باشم. به نظرم زندگی با چنین آدمۍ اصلا ڪار من نبود دنبال آدم بۍ ادعایۍ مۍ گشتم ڪه به دلم بنشیند.😷🤒
☘در چارچوب در با روۍ ترش ڪرده نگاهم را انداختم به موڪت ڪف اتاق بسیج و گفتم:« من دیگه از امروز به بعد ، مسئول روابط عمومۍ نیستم. خداحافظ !»
🌚✨فهمید ڪارد به استخوانم رسیده. خودم را برای اصرارش آماده ڪرده بودم، شاید هم دعوایۍ جانانه و مفصل.🔪
برعڪس، در حالیڪه پشت میزش نشسته بود، آرام و با طمانینه گونه ۍ پر ریشش را گذاشت روۍ مشتش و گفت: یه نفر رو به جاۍ خودتون مشخص ڪنید و برید!»😊
نگذاشتم به شب بڪشد. یڪی از بچه ها را به خانم ایوبی معرفۍ ڪردم حس ڪسی را داشتم ڪه بعد از سال ها تنگۍ نفسش آزاد شود سینه ام سبڪ شد. چیزۍ روی مغزم ضرب گرفته بود : « آزاد شدم! »😌🦋
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_یازدهم 🍃دیدیم حاج آقا را خواب آلود آورده ڪه تنها در بین نامحر
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_دوازدهم
🎵🦋صدایۍ حس مۍ ڪردم شبیه زنگ آخر مرشد وسط زورخانه . به خیالم بازۍ تمام شده بود. زهۍ خیال باطل! تازه اولش بود هر روز به هر نحوۍ پیغام مۍ فرستاد و مۍ خواست بیاید خواستگارۍ. جواب سربالا مۍ دادم.
✨🪐داخل دانشگاه جلویم سبز شد. خیلۍ جدۍ و بۍ مقدمه پرسید: « چرا هر ڪی رو مۍ فرستم جلو جوابتون منفیه؟» بدون مڪث گفتم « ما به درد هم نمۍ خوریم!» با اعتماد به نفس صدایش را صاف ڪرد :« ولۍ من فڪر میڪنم خیلۍبه هم مۍ خوردیم!»
🔊جوابم را ڪوبیدم توۍصورتش : « آدم باید ڪسی ڪه مۍ خواد همراهش بشه ، به دلش بشینه!» 🤷🏻♀
🌝خنده ء پیروزمندانه اۍ سر داد ، انگار به خواسته اش رسیده بود: « یعنی این مسئله حل بشه، مشڪل شمام حل مۍ شه؟» جوابۍ نداشتم. چادرم را زیر چانه محڪم چسبیده و صحنه را خالۍ ڪردم. از همان جایۍ ڪه ایستاده بود، طورۍ گفت ڪه بشنوم :
« ببینید! حالا این قدر دست دست می ڪنید ، ولۍ میاد زمانی ڪه حسرت این روزا رو بخورید! »
زیر لب با خودم گفتم :« چه اعتماد به نفس ڪاذبۍ» ، اما تا برسم خانه، مدام این چند ڪلمه در ذهنم مۍ چرخید: « حسرت این روزا!»
مدتۍ بود پیدایش نبود، نه در برنامه هاۍ بسیج، نه ڪنار معراج شهدا...
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_دوازدهم 🎵🦋صدایۍ حس مۍ ڪردم شبیه زنگ آخر مرشد وسط زورخانه . به
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_سیزدهم
🦋داشتم بال در مۍ آوردم. از دستش راحت شده بودم. ڪنجڪاوۍ ام گل ڪرده بود بدانم ڪجاست. خبرۍاز اردوهاۍ بسیج نبود، همه بودند الا او.
🍄خجالت مۍ ڪشیدم از اصل قضیه سر در بیاورم تا اینڪه ڪنار معراج شهدا اتفاقۍ شنیدم از او حرف مۍ زنند. یڪی داشت مۍگفت : « معلوم نیست این محمد خانۍاین همه وقت توۍ مشهد چۍ ڪار مۍ ڪنه!»
🌞نمۍ دانم چرا؟ یڪ دفعه نظرم عوض شد. دیگر به چشم یڪ بسیجۍ افراطۍ و متحجر نگاهش نمۍ ڪردم. حس غریبۍ آمده بود سراغم. نمۍ دانستم چرا این طور شده بودم. نمۍ خواستم قبول ڪنم ڪه دلم برایش تنگ شده است، با وجود این هنوز نمۍ توانستم اجازه بدهم بیاید خواستگارۍ ام.
🌜راستش خنده ام مۍ گرفت ، خجالت مۍڪشیدم به ڪسی بگویم دل مرا هم با خودش برده!
✨وقتۍبرگشت پیغام داد مۍ خواهد بیاید خواستگارۍ. باز قبول نڪردم. مثل قبل عصبانۍ نشدم، ولۍ زیر بار هم نرفتم. خانم ابویۍ گفت: دو سه ساله این بنده خدا رو معطل خودت ڪردۍ! طورۍ نمی شه ڪه ! بذار بیاد خواستگارۍ و حرفاش رو بزنه ! گفتم: « بیاد ، ولۍخوش بین نباشه ڪه بله بشنوه !»
🍩🧁شب میلاد حضرت زینب (س) مادرش زنگ زد براۍقرار خواستگارۍ . نمۍ دانم پافشارۍ هایش باد ڪله ام را خواباند یا تقدیرم؟ شاید هم دعاهایش. به دلم نشسته بود!!!....
#ادامه_دارد
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_سیزدهم 🦋داشتم بال در مۍ آوردم. از دستش راحت شده بودم. ڪنجڪاوۍ
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_چهاردهم
🌚با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگۍ اش آمد. از در حیاط ڪه وارد خانه شد، با خاله ام از پنجره او را دیدیم . خاله ام خندید:« مرجان، این پسره چقدر شبیه شهداست!» با خنده گفتم :« خب شهدا یڪی مثل خودشون رو فرستادن برام!»
✨خانواده اش نشستند پیش مادرم و پدرم. خانواده ها با چشم و ابرو به هم اشاره ڪردند ڪه « این دو تا برن توی اتاق حرفاشون رو بزنن ! » با آدمی ڪه تا دیروز مثل ڪارد و پنیر بودیم حالا باید با هم مۍ نشستیم برای آینده مان حرف مۍ زدیم .
🍁تا وارد اتاق شد، نگاهۍ انداخت به سرتاپاۍ اتاقم و گفت « چقدر آینه ! از بس خودتون رو میبینین این قدر اعتماد به نفستون رفته بالا دیگه!»
⚪️از بس هول ڪرده بودم فقط با ناخن هایم بازۍمۍ ڪردم. مثل گوشۍ در حال ویبره مۍ لرزیدم. خیلۍ خوشحال بود. به وسایل اتاقم نگاه مۍ ڪرد. خوب شد عروسڪ پشمالو و عڪس هایم را جمع ڪرده بودم. 😐😂
✔️فقط مانده بود قاب عڪس چهار سالگۍ ام. اتاق را گز مۍزد. انگار روۍ مغزم رژه مۍ رفت . جلوۍ همان قاب عڪس ایستاد و خندید. چه در ذهنش مۍ چرخید نمۍ دانم!
نشست رو به رویم. خندید و گفت :« دیدید آخر به دلتون نشستم!»😊
#ادامه_دارد
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_چهاردهم 🌚با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگۍ اش آمد. از در حیاط
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_پانزدهم
🐬.💕زبانم بند آمده بود . من ڪه همیشه حاضر جواب بودم و پنج تا روۍ حرفش مۍ گذاشتم و تحویلش مۍ دادم، حالا انگار لال شده بودم .
🚌🦋 خودش جواب خودش را داد: « رفتم مشهد، یه دهه متوسل شدم. گفتم حالا ڪه بله نمی گید، امام رضا از توۍ دلم بیرونتون کنه، پاڪ پاڪ ، ڪه دیگه به یادتون نیافتم.🚶♂
🕌نشسته بودم گوشه رواق ڪه سخنران گفت: این جا جاییه ڪه میتونن چیزی رو ڪه خیر نیست، خیر ڪنن و بهتون بدن.
نظرم عوض شد، دو دهه ی دیگه دخیل بستم ڪه برام خیر بشید! ☺️»
نفسم بند اومده بود، قلبم تند تند می زد و سرم داغ شده بود»
🥨توی دلم حال عجیبۍ داشتم. حالا فهمیدم الڪی نبود ڪه یڪدفعه نظرم عوض شد. انگار دست امام (ع) بود و دل من.😇
🌀از نوزده سالگۍ اش گفت ڪه قصد ازدواج داشته و دنبال گزینه مناسب بوده. دقیقا جمله اش این بود: « راست ڪارم نبودن، گیر و گور داشتن! »🤷♂
☘گفتم : « از ڪجا معلوم من به دردتون بخورم؟» 🚶🏻♀
#ادامه_دارد
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_پانزدهم 🐬.💕زبانم بند آمده بود . من ڪه همیشه حاضر جواب بودم و پ
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_شانزدهم
🦋خندید و گفت : « توی این سالا شما رو خوب شناختم!». یڪی از چیزهایۍ ڪه خیلۍ نظرش را جلب ڪرده بود، ڪتاب هایۍ بود ڪه دیده و شنیده بود مۍ خوانم همان ڪتاب های پالتویۍ روایت فتح، خاطرات همسران شهدا.
🥨☘مۍ گفت:« خوشم میاد شما این ڪتاب رو نخوندین بلڪه خوردین!» فهمیدم خودش هم دستۍ بر آتش دارد.
⛲️مۍ گفت:« وقتۍاین ڪتاب رو مۍ خوندم واقعا به حال اونا غبطه مۍخوردم ڪه اگه پنج سال، ده سال یا حتی یه لحظه با هم زندگی ڪردن، واقعا زندگۍ ڪردن! اینا خیلۍ ڪم دیده مۍ شه، نایابه!»
🌝من هم ڪه وقتی آن ها را مۍ خواندم، به همین رسیده بودم ڪه اگر الان سختۍ مۍ کشند، ولۍحلاوتۍ را ڪه آن ها چشیده اند، خیلی ها نچشیده اند.
🌾این جمله را هم ضمیمه اش ڪرد ڪه « اگه همین امشب جنگ بشه، منم مۍ رم، مثل وهب!» مۍ خواستم ڪم نیاورن، گفتم:« خب منم میام!»...
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_شانزدهم 🦋خندید و گفت : « توی این سالا شما رو خوب شناختم!». یڪی
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_هفدهم
🎤منبر ڪاملۍ رفت مثل آخوندها از دانشگاه و مسائل جامعه گفت تا اهداف زندگۍ اش. از خواستگارۍ هایش گفت و این ڪه ڪجاها رفته و هر ڪدام را چه ڪسی معرفۍ ڪرده، حتۍ چیزهایۍ ڪه به آن ها گفته بودگفتم: « من نیازۍ نمۍ بینم اینا رو بشنوم!»
🦋🌺مۍ گفت :« اتفاقا باید بدونید تا بتونین خوب تصمیم بگیرین! گفت: « از وقتۍ شما به دلم نشستین، به خاطر اصرار خانواده بقیه خواستگاریا رو صورۍ مۍ رفتم . مۍرفتم تا بهونه اۍ بدم دست طرف!»
🍀مۍ خندید ڪه « چون اڪثرا دخترا از ریش بلند خوششون نمیاد این شڪلۍ مۍ رفتم. اگه ڪسۍ هم پیدا مۍشد ڪه خوشش میومد و مۍ پرسید ڪه آیا ریشاتونو درست و مرتب مۍڪنین، مۍ گفتم: نه من همین ریختۍ مۍ چرخم!»🧔🏻
🍒یادم مۍ آید از قبل به مادرم گفته بودم ڪه من پذیرایۍ نمۍ ڪنم. مادرم در زد و چاۍو میوه آورد و گفت :« حرفتون ڪه تموم شد، ڪارتون دارم!» از بس دل شوره داشتم ، دست و دلم به چیزۍ نمۍ رفت. یڪ ریز حرف میزد و لا به لایش میوه پوست مۍڪند و مۍخورد. گاهۍ با خنده به من تعارف مۍ ڪرد:« خونه ۍ خودتونه، بفرمایین!» 😌✅
♨️زیاد سوال مۍ پرسید. بعضۍ هایش سخت یود، بعضۍ هم خنده دار. خاطرم هست ڪه پرسید :« نظر شما درباره حضرت آقا چیه؟» گفتم ایشون رو قبول دارم و هر چۍ بگم اطاعت مۍ ڪنم!»
⭕️گیر داد ڪه « چقدر قبولشون دارید؟» در آن لحظه مضطرب بودم و چیزۍ به ذهنم نمۍ رسید، گفتم :« خیلۍ !» خودم را راحت کردم ڪه نمۍ توانم بگویم چقدر. زیرڪۍبه خرج داد و گفت :« اگه آقا بگن من رو بڪشید، مۍ ڪشید؟» 😇🔪
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_هفدهم 🎤منبر ڪاملۍ رفت مثل آخوندها از دانشگاه و مسائل جامعه گفت
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_هجدهم
💦بۍمعطلۍ گفتم :«اگه آقا بگن؛ بله!»
نتونست جلوۍ خنده اش را بگیرد. او ڪه انگار از اول بله اش را شنیده، شروع ڪرد درباره آینده شغلۍ اش حرف زد. گفت دوست دارد برود در تشڪیلات سپاه.فقط هم سپاه قدس! روۍگزینه هاۍ بعدۍ فڪر ڪرده بود: طلبگی و معلمی.هنوز دانشجو بود.خندید و گفت ڪه از دار دنیا فقط یڪ موتور تریلر دار ڪه آن را هم پلیس از رفیقش گرفته و فعلا توقیف است.🛵
✅پررو پررو گفت اسم بچه ها مونم انتخاب کردم ،امیر حسین، امیرعباس، زینب، زهرا.
انگار ڪترۍآبجوش ریختند روۍ سرم.😑 ڪسۍ نبود بهش بگوید : هنوز نه به باره نه به داره!😳
🎏یڪۍ یڪۍ در جیب هاۍ ڪتش دست مۍ ڪرد. یاد چراغ جادو افتادم. هر چه بیرون مۍآورد تمامی نداشت.😅😃 با همان هدیه ها جادویم ڪرد:
🦋تڪه ای از ڪفن شهید گمنام ڪه خودش تفحص ڪرده بود، پلاڪ شهید، مهر و تسبیح تربت با ڪلۍ خرت و پرت هایۍ ڪه از لبنان و سوریه خریده بود. 🦋
🦄مطمئن شده بود ڪه جوابم مثبت است. تیر خلاص را زد. صدایش را پایین تر آورد و گفت: « دو تا نامه نوشتم براتون یڪۍ توی حرم امام رضا (ع) ، یڪۍ هم ڪنار شهداۍ گمنام بهشت زهرا! برگه ها را گذاشت جلوۍ رویم، ڪاغذ ڪوچڪی هم گذاشت روۍ آن ها. درشت نوشته بود. از همان جا خواندم؛ زبانم قفل شد:
👒تو مرجانۍ ، تو در جانۍ ، تو مروارید غلتانۍ
اگر قلبم صدف باشد ، میان آن تو پنهانۍ
✨انگار در این عالم نبود ، سرخوش! مادر و خاله ام آمدند و به او گفتند : « هیچ ڪارۍ توۍ خونه بلد نیست، اصلا دور گاز پیداش نمیشه. یه پوست تخمه جابجا نمی ڪنه!»
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_هجدهم 💦بۍمعطلۍ گفتم :«اگه آقا بگن؛ بله!» نتونست جلوۍ خنده اش ر
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_نوزدهم
🍊🐝خیلۍ نازنازیه! خندید و گفت : من فڪر ڪردم چه مسئله مهمۍ مۍ خواین بگین ! اینا ڪه مهم نیست! حرفۍ نمانده بود . 🤦♂
🐚🦋سه چهار ساعتۍ صحبت هایشان طول ڪشید. گیر داد ڪه اول شما از اتاق بروید بیرون. پایم خواب رفته بود و نمۍ توانستم از جایم تڪان بخورم.😂😐
🍓☘ از بس به نقطه اۍ خیره مانده بودم😳 گردنم گرفته بود و صاف نمۍ شد. التماس مۍ ڪردم
:« شما بفرمایید، من بعد از شما مۍ آیم !»
😩😂ول ڪن نبود. مرغش یڪ پا داشت. حرصم در آمده بود ڪه چرا این قدر یک دندگۍ مۍ ڪند . خجالت مۍ ڪشیدم بگویم چرا بلند نمۍ شوم. 🥴🤭😅دیدم بیرون برو نیست. دل به دریا زدم و گفتم :
« پام خواب رفته !» از سر لغزپرانۍ گفت:« فڪر میڪردم عیبۍ دارین و قراره سر من ڪلاه بره!»😭😒😅
🎂🎈دلش روشن بود ڪه این ازدواج سر مۍ گیرد. نزدیڪ در به من گفت:« رفتم ڪربلا زیر قبه به امام حسین (ع) گفتم :« برام #پدری کنید، فکر کنید منم #علی_اکبر تون! هرکاری قرار بود برای ازدواج پسرتون انجام بدید، برای من پدری بکنید!»....
دلم را برد،
به همین سادگی.🦋✋
🐬.❣ پدرم گیج شده بود ڪه به چه چیز این آدم دل خوش ڪرده ام. نه پولۍ، نه ڪارۍ، نه مدرڪی، هیچ. تازه باید بعد از ازدواج مۍرفتم تهران. پدرم با این موضوع ڪنار نمۍآمد. براۍمن هم دورۍ از خانواده ام خیلۍ سخت بود . زیاد مۍ پرسید:« تو همه اینا رو مۍ دونۍ و قبول مۍ ڪنۍ؟!»😲
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_نوزدهم 🍊🐝خیلۍ نازنازیه! خندید و گفت : من فڪر ڪردم چه مسئله مهم
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_بیستم
🔎پروژه #تحقیق پدرم ڪلیدخورد . بهش زنگ زد: یه نفر رو معرفۍڪن تا اگه سوالۍ داشتم از اونا بپرسم . شماره و نشانۍ دو نفر روحانۍ و یڪۍ از رفقاۍ دانشگاهش را داده بود. وقتۍ پدرم با آن ها صحبت ڪرد، ڪمۍ آرام و قرار گرفت.🖇🦋
🕸🌵نه ڪه خوشش نیامده باشد، براۍ آینده زندگۍ مان نگران بود. براۍ دختر نازڪ نارنجۍ اش. حتۍ دفعه اول ڪه او را دید گفت این چقدر مظلومه.😔🙂
🎿☘ باز یاد حرف بچه ها افتادم حرفشان توۍ گوشم زنگ مۍ زد: شبیه شهدا مظلوم! یاد حس و حالم قبل از این روزها افتادم و محمدحسینۍ ڪه امروز مۍدیدم ، اصلا شبیه آن برداشت هایم نبود.🤷🏻♀ براۍمن همان شده بود ڪه #همه مۍ گفتند. 🙃
⚓️پدرم ڪمی ڪه خاطر جمع شد، به محمدحسین زنگ زد ڪه مۍخوام ببینمت! قرار و مدار گذاشتند برویم دنبالش. هنوز در خانه دانشجویۍ اش زندگی مۍڪرد. من هم با پدر و مادرم رفتم . خندان سوار ماشین شد. 🚙
🎀برایم جالب بود ڪه ذره اۍاظهار #خجالت و ڪم رویۍ در صورتش نمۍدیدم. پدرم از #یزد راه افتاد سمت روستایمان، اسلامیه، و #سیر_تا_پیاز زندگۍ اش را گفت : از ڪودڪۍ اش تا ازدواج با مادرم و اوضاع فعلۍ اش .
✋🌸بعد همه ڪف دستش را گرفت طرف محمد حسین و گفت :
«همه زندگیم همینه، گذاشتم جلوت. ڪسی ڪه مۍ خواد دوماد خونه من بشه، فرزند خونه منه و باید همه چیز این زندگۍ رو بدونه!»
🦋✋او هم ڪف دستش را نشان داد و گفت :« منم با شما رو راستم!» تا اسلامیه از خودش و پدر و مادرش تعریف ڪرد . حتۍ وضعیت مالۍاش را شفاف بیان ڪرد. دوباره قضیه #موتور_تریل را ڪه تمام دارایۍ اش بود گفت.
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
سلام به همراهای خوب کافه کتاب😊
یه لیست از کتابا و نویسنده های کافه نوشتیم تا راحت هر محتوایی رو که لازم دارین با سرچ این کلمات در قسمت جستجوی کانال پیدا کنین☺️🦋
بفررررمایید👇👇👇👇
🦋#خدای_خوب_ابراهیم
🦋#قصه_دلبری (رمان)
🦋#تاریخ_مستطاب_آمریکا
🦋#ڪیمیاگر
#نمایشنامه (ࢪمــان یــ✋ـــادت باشـــــد) صوتی💞
🦋#دکل
🦋#سید_مرتضۍ_آوینی
🦋#نخل_ونارنج
🦋#شهید_مطهرے
🦋#سیــــــــــّد_علی_شجاعۍ
🦋#اصغر_طاهرزاده
🦋#عرفان_نـظرآهاری
🦋#من_ادواردو_نیستم
🦋#فاضل_نظرۍ
🦋#سیــّــــــــد_مھدۍ_شجـــــاعۍ
🦋#پس_از_بیست_سال
🦋#نقدۍ_بر_هرمنوتیک
🦋#نادرابراهیمۍ
🦋#فرشته_ها_قصّه_ندارند_بانو
🦋#آسمان_به_زمین_الصاق_شد
🦋#من_معترضم
🦋#ایران_چگونه_ایران_شد
🦋#هیچ_ڪس_به_من_نگفت
🦋#پیامبرے_ازڪناࢪ_خانه_ما_ࢪد_شد
🦋#عملیات_روانۍ
🦋#بینهایت
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_بیستم 🔎پروژه #تحقیق پدرم ڪلیدخورد . بهش زنگ زد: یه نفر رو معرف
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_بیست_و_یکم
🚗🌸خیلۍهم زود با پدر و مادرم پسرخاله شد .
موقع برگشت به پیشنهاد پدرم رفتیم امامزاده جعفر (ع)
⛲️یادم هست بعضۍ از حرف ها را ڪه میزدم پدرم برمۍگشت عقب ماشین را نگاه مۍڪرد. از او مۍ پرسید : «این حرفا رو به مرجانم گفتۍ؟» گفت « بله! در جلسه خواستگارۍ همه را به من گفته بود.»
🍋🍀مادرش زنگ زد تا جواب بگیرد. من ڪه از ته دل راضۍ بودم. پدرم هم توپ را انداخته بود در زمین خودم. مادرم گفت : «به نظرم بهتره چند جلسه دیگه با هم صحبت کنن! » ڪور از خدا چه مۍ خواهد دو چشم بینا! 😂😐
🛵🦋قارقار صداۍ موتورش در ڪوچه مان پیچید. سر همان ساعتۍ ڪه گفته بود ، چهارٍ بعد از ظهرٍ یڪی از روزهاۍاردیبهشت. نمۍ دانم آن دسته گل را چطور با موتور آنقدر سالم رسانده بود. 💐مادرم به دایۍ ام زنگ زد ڪه بیاید سبڪ سنگینش ڪند.🔎
🎄شنیدم با پدر و دایۍام چه خوش و بش ڪردند. تا وارد اتاقم شد پرسید : «دایۍ تون نطامیه؟» گفتم: « از ڪجا مۍدونید؟ »
خندید ڪه « از ڪفشش حدس زدم!» 😂
✅برایم جالب بود . حتۍ حواسش به ڪفش هاۍدم در بود. چندین مرتبه ذڪر خیر پدرم را ڪشید وسط، برای اینڪه صادقانه سیر تا پیاز زندگۍ اش را براۍ او گفته بود. .......
#ادامه_دارد...
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱