قسمتی از کتاب🖇
وقتی نورا متوجه زیرهٔ فرسودهٔ دمپاییها شده بود، یک جفت نو برایش تهیه کرد. آنها را توی کمد گذاشت و هرگز استفادهشان نکرد. چنین شخصیتی داشت: نهتنها هیچچیز را عوض نمیکرد، بلکه با جسم و جانش در برابر تغییرات مقاومت میکرد. گرچه سرسختیاش جالب و درعینحال احمقانه بود، منکر نمیشوم که دوستش داشتم. در زندگی ما، زندگی من و نورا و امانوئل، که آن دوران انگار هر روز منقلب میشد و مثل گیاهی نوپا در دست ویرانگر باد میلرزید، او عنصری پابرجا بود، پناهگاهی بود؛ درختی کهنسال با تنهای چنان تنومند که بهزحمت سه دست به دورش حلقه میشد.
اگه بهم بگن چند تا درس مهمی که تو زندگیت تا این سن یاد گرفتی رو تو چند تا جمله بگو، قطعا میگم:
لیاقت رو نمیشه تزریق کرد.
ذات رو نمیشه تغییر داد.
وجدان رو نمیشه بیدار کرد.
چشمِ ناپاک، مطیع نمیشه.
آدم نمک نشناس رو نمیشه قدردان کرد.
آدم بی اصل و نسب رو نمیشه اصیل کرد.
دوست داشتن یک طرفه بی نتیجه اس.
سن و سال، ملاکِ سن عقلی و رفتاری هر انسانی نیست.
و در نهایت آدمی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو به خواب زده رو نمیتونی بیدار کنی🙂🤌🏻
@boookmark
زندگی مثل نقاشی کردن است🎨
خطوط را با امید بکش✏️
اشتباهات را با آرامش پاک کن🪄
قلمو را در صبر غوطه ور کن🖌
و با عشق رنگ بزن🫀
@boookmark
چطور می گویی خدا حواسش نیست؟!
تویی که اگر ذره ای از
بارهای الکتریکیِ مثبت و
منفیِ وجودت ، متعادل ،
و قادر به خنثی سازیِ هم نباشند ؛
در کمتر از چند ثانیه ؛
متلاشی می شوی!
#نرگسصرافیانطوفان🌬
@boookmark