eitaa logo
برنادخت
168 دنبال‌کننده
527 عکس
175 ویدیو
1 فایل
برنادخت ؛ باشگاه رویش نوجوانان اصفهانی فرصتی برای رویش جوانه ها🌱 https://eitaa.com/joinchat/3403219773Cc460830908 راه ارتباط: @Asma1394
مشاهده در ایتا
دانلود
سایه ی چادر تو از سرم کم نشه. الهی اشک چشای ترم کم نشه. سرم به استقبال نیزه می‌ره تا. یه تار مو از سر مادرم کم نشه..... @bornadokht
دخترا سلام. صبحتون بخیر. میدونید که فردا شهادت حضرت زهرا هست و تعطیل رسمی،بنابراین کلاسای برنادخت هم تشکیل نمیشه. @bornadokht
با شهادت سران مقاومت در لبنان و غزه، برخی گمان کردند مقاومت تمام شد. اما شهادت حضرت زهرا س بهترین پاسخ به این توهم است. با شهادت صدیقه طاهره نه تنها صدای حق طلبی خاموش نشد که سیره فاطمی میلیون‌ها انسان آزاده را برای ایستادگی در برابر ظلم تربیت کرد. بله مکتب فاطمی مکتب مقاومت است @bornadokht
یه روضه ی متنی برات بذارم ؟ آماده ای آتیش بگیری؟ اگه سوختی و اشکت جاری شد،دعا کن خیلی دعا کن،خیلی... برای فرج،برای ظهور،برای مقاومت برای رهبر حکیم و فرزانه و مظلوممون برای عاقبت به خیری و هدایتمون برای حفظ ایمانمون! حفظ ایمان! حفظ ایمان! مقاومت،مقاومت،مقاومت.... @bornadokht
روضه رو بخون،بسوز،دعا کن تا بقیه شو بگم. @bornadokht
. چهل مردِ عرب، مردِ بلند، مردِ بدمنظر، مردِ وحشی، مردِ عصبی‌مزاج، مرد کینه‌ای، ریختند پشت در به عربده‌کِشی... روضه‌ها همیشه گفته‌اند با لگدِ یکی از آن اوباش، محسن از دست رفته، ولی من خیال می‌کنم محسن از دست رفته بود؛ حتی قبل از شکستنِ در، حتی قبل از آنکه اوباش بریزند توی خانه! خانوم ترسیده بود؛ من می‌گویم محسن از ترس از دست رفته، آن لگد برای شکستنِ پهلو بوده وگرنه بچه قبلش از وحشت از دست رفته بوده! خیلی ترسناک بوده؛ خیلی هول داشته؛ حساب کن اوباش و اراذلِ یک شهر دسته‌جمعی هجوم آورده باشند؛ خب آن زن هیچ کاری هم نکرده باشد از وحشتِ نعره‌های آن وحشی‌ها حالت وضع حمل بر او عارض می‌شود، چه رسد به اینکه آن زن پشت در آمده باشد و آنها با قصدِ قبلی ریخته باشند روی سرش... روضه‌ها همیشه گفته‌اند بچه با ضرب لگد از دست رفته ولی من، نَه من نَه، خودِ خانوم فرموده بچه را از ترس از دست داده! خودش حادثه را اینطور شرح داده: "چون پشت درب بودم و اراذل آنسو به‌ فریاد‌های بلند اضطرابم می‌دادند، ناگهان درد مخاض بر من عارض شد!" بمیرم برای آن نازکی که نَه در خانه‌ی پدر و نَه در خانه‌ی شوهر، کمتر از گل نشنیده بود و حالا چهل نامرد، عربده‌کشان ریخته بودند پشت در خانه‌اش؛ خب حق داشته آنقدری بترسد که محسنش از دست برود... اینکه بچه از ترس از دست رفته باشد خیلی جانکاه‌تر از آن است که از ضرب از بین رفته باشد، ضربه را می‌شود گفت ضربه است دیگر، ولی ترس را چه می‌شود کرد؟ چطور توجیه می‌شود؟ مگر پشت در چه خبر بوده که زنِ حاضر در میدانِ اُحد و خندق، آنقدر ترسیده که بچه را از دست داده؟؟!! آه زهرا زهرا زهرا زهرا 😭😭😭 ✍ملیحه سادات مهدوی
بمیرم...... بمیرم........ بمیرم........ 😭😭😭😭😭😭😭😭
⚫️ در این روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یاد کنیم از فرزندان حضرتش که در چند ماه اخیر به شهادت رسیدند.... و داغی که سرد نشد و نمیشه از بعد از حاج قاسم..... @bornadokht
همین الان مجلس روضه ی ساده و بی ریای مسجد محلمون به یاد اهالی برنادخت. @bornadokht
✨✨✨✨✨✨ سلام ای ناله‌های زنان و مردان مشتاقت از آرزوی دیدنت به آسمان رسیده... ✨✨✨✨✨✨ ▫️ برداشت آزاد از دعای ندبه @bornadokht
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نماز صبح و شبت سلام و به نور در نسبت سلام😭😭 @bornadokht
. من اگر روضه‌خوان بودم، یک روضه از فاطمیه‌ام را می‌گذاشتم برای یک نیمه‌شبی بعد از روز شهادت. آدم‌ها را دعوت می‌کردم ساعت از یکِ بامداد که گذشت، در فلان مسجد شهر که درست وسط خانه‌های مردم است جمع شوند! مستمع‌های من به این سَبک روضه‌خوانی‌ها عادت دارند، از من روضه در بیابان و روضه در سحرگاه سراغ دارند، دعوت برای روضه‌ی بعد از نیمه‌شب در مسجدِ قاطیِ خانه‌های شهر، خیلی عجیب نیست! می‌گفتم نصف شبی بیایند دور هم برای مصیبتِ مولای عالَم کمی جان بدهیم! حالا هر تعداد که آمدند! اصلا مگر مهم است که مستمع چند نفر باشد؟ مهم این است که روضه‌خوان بتواند آن لحظه‌های سهمگین را برای آدمها به تصویر بکشد. نیمه‌شب که آدم‌های سر در شال و کلاه فرو برده، یک به یک از گوشه‌کنار پیدایشان شد و جلوی مسجد جمع شدند، با اشاره دعوت به سکوتشان می‌کردم و می‌گفتم صدا از کسی درنیاید! یک جوری قدم بردارند که صدای پایشان را کسی نشنود. بعد آرام درِ مسجد را باز می‌کردم و همانطور با اشاره‌های مسکوت می‌آوردمشان توی مسجد. داخل مسجد که می‌شدیم بی‌هیچ مقدمه‌ای می‌نشستم کف زمین و می‌گفتم خاک عالم به سرم، شبها حوالیِ این ساعتها که می‌شده، علی بچه‌ها را بی‌سر و صدا بلند می‌کرده و می‌برده بالای مزار فاطمه! حالا مزار کجا بوده کسی خبر ندارد، اما هر جای مدینه که بوده، چه داخل خانه‌ی مولا و چه در بقیع، و چه هر جای دیگر؛ بچه‌ها باید همینقدر بی‌صدا می‌رفتند، هیچ کس نباید از محل دفن بو می‌برد! اینها را می‌گفتم و بعد نفس عمیقی می‌کشیدم و ادامه می‌دادم: عزیز از دست‌داده‌ها نصفِ تسکینشان به بلند گریه کردن‌ها و شب و روز سرِ قبر حاضر شدنهاست، نصف دیگرش به تسلیتها و همدردیهای در و همسایه. این را می‌گفتم و اجازه می‌دادم حلقه‌ی اشکی که از لحظه‌ی ورودِ به مسجد در چشمم نشسته بود، قطره شود و غلت بخورد روی صورتم. آن چند نفری که برای روضه‌ی نیمه‌شب آمده‌اند خودشان آنقدر کنایه‌فهم هستند که بدانند قرار است چه بگویم، شانه‌ها که به گریه لرزید می‌گفتم یتیم‌های زهرا با چی قرار بود تسکین بگیرند؟ نه می‌شد راحت صدا به گریه بلند کنند، نه می‌شد هر ساعتی که دلتنگی امانشان را برید راحت خودشان را به مزار مادر برسانند و نه حتی می‌شد به تسکین در و همسایه دل‌خوش کنند. بعد حِینِ گفتن این حرفها اشکهایم را که سرازیر شده بود با آستین پاک می‌کردم و می‌گفتم: بمیرم که بچه‌های زهرا آستین به دهان گریه می‌کردند... و اجازه می‌دادم هق‌هق گریه‌ها صحن مسجد را پر کند، بعد فوری می‌گفتم هیس هیس، همسایه‌ها بیدار نشوند، بعد با دست می‌زدم روی پیشانی‌ام و می‌گفتم: لابد این را مولای مظلوم ما می‌گفته؛ هیس همسایه‌ها بیدار نشوند...خانه‌ها چِفتِ هم بوده؛ شبیهِ همین مسجد و خانه‌های دورَش؛ صدا اگر از بچه‌ها بلند می‌شده همسایه‌ها خبردار می‌شدند. وای همسایه‌ها؛ همسایه‌ها... همسایه‌هایی که درِ خانه‌هایشان را بستند که زهرا دست از سرشان بردارد و انقدر هِی نیاید پشت در و صدا بزند مگر شما در غدیر حاضر نبودید؟ بعد با چشمهای سوخته از اشکی که از شگفتی و خشم و اندوه لبریز شده نگاهِ مستمع‌ها می‌کردم و صدا می‌زدم کی باورش می‌شود یک روزی در این دنیا مردم درِ خانه‌هایشان را بسته‌اند و زهرا هر چه در زده جواب نداده‌اند و محکم می‌زدم توی صورتم: وای همسایه‌ها؛ همسایه‌ها... همسایه‌هایی که درختی که زهرای داغدیده زیر سایه‌اش می‌نشست و برای پدرش گریه می‌کرد را قطع کردند... این را که می‌گفتم شبیهِ همه‌ی روضه‌های دیگرم یک‌مرتبه اختیار اشکهایم از دستم خارج می‌شد و دو دستی می‌زدم توی صورتم: حتی سایه‌ی یک درخت را به مادرِ ما روا نداشتند. اینجا دیگر می‌گذاشتم سکوت نیمه‌شب به گریه‌های بلند مستمعانم شکسته شود... بعد از وسط هق‌هقِ مستمع‌ها صدا می‌زدم: ای علی علی علی علی از تو مظلوم‌تر عالَم به خودش ندید، علی باید هم داغِ چون فاطمه‌ای را به دل می‌کشید، هم خاطره‌ی آن حادثه‌ها را، هم باید یتیم‌های فاطمه را به دوش می‌کشید، هم نانِ همین همسایه‌ها را، وای همسایه‌ها همسایه‌ها بعد می‌گفتم روضه‌ی نیمه‌شبِ من روضه‌ی نامردیِ همسایه‌هاست! همسایه‌های مسجد؛ همسایه‌های زهرا، همسایه‌های علی ای علی علی علی علی قرار بود یک عمر بعد از فاطمه با این همسایه‌ها چشم به چشم شود. شاید این از همه جانکاه‌تر باشد که مردِ داغدیده‌ی عالَم باید باقیِ عمرش را وسطِ قاتل‌های همسرش طِی می‌کرد؛ ای علی علی علی اینها را می‌گفتم و اجازه می‌دادم مستمع‌ها با ذکر علی دم‌بگیرند و اشکها و فریادهایشان را بی‌دلهره از همسایه‌ها بیرون بریزند بعد یک جمله می‌گفتم و روضه را تمام می‌کردم: علی دلش برای فاطمه خیلی تنگ می‌شده؛ خدا علی را به ابتلایی سخت‌تر از داغ فاطمه نَیازموده ای به قربانِ دلِ تنگت علی علی علی... و مستمع را رها می‌کردم تا با گریه‌های بلند در داغِ علی شریک شود ✍ملیحه سادات مهدوی @bornadokht