✨✨✨✨✨✨
سلام ای نالههای زنان و مردان مشتاقت از آرزوی دیدنت به آسمان رسیده...
✨✨✨✨✨✨
▫️ برداشت آزاد از دعای ندبه
#ونراه_قریبا
@bornadokht
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نماز صبح و شبت سلام
و به نور در نسبت سلام😭😭
@bornadokht
.
من اگر روضهخوان بودم، یک روضه از فاطمیهام را میگذاشتم برای یک نیمهشبی بعد از روز شهادت.
آدمها را دعوت میکردم ساعت از یکِ بامداد که گذشت، در فلان مسجد شهر که درست وسط خانههای مردم است جمع شوند!
مستمعهای من به این سَبک روضهخوانیها عادت دارند، از من روضه در بیابان و روضه در سحرگاه سراغ دارند، دعوت برای روضهی بعد از نیمهشب در مسجدِ قاطیِ خانههای شهر، خیلی عجیب نیست!
میگفتم نصف شبی بیایند دور هم برای مصیبتِ مولای عالَم کمی جان بدهیم!
حالا هر تعداد که آمدند! اصلا مگر مهم است که مستمع چند نفر باشد؟ مهم این است که روضهخوان بتواند آن لحظههای سهمگین را برای آدمها به تصویر بکشد.
نیمهشب که آدمهای سر در شال و کلاه فرو برده، یک به یک از گوشهکنار پیدایشان شد و جلوی مسجد جمع شدند، با اشاره دعوت به سکوتشان میکردم و میگفتم صدا از کسی درنیاید!
یک جوری قدم بردارند که صدای پایشان را کسی نشنود.
بعد آرام درِ مسجد را باز میکردم و همانطور با اشارههای مسکوت میآوردمشان توی مسجد.
داخل مسجد که میشدیم بیهیچ مقدمهای مینشستم کف زمین و میگفتم خاک عالم به سرم، شبها حوالیِ این ساعتها که میشده، علی بچهها را بیسر و صدا بلند میکرده و میبرده بالای مزار فاطمه!
حالا مزار کجا بوده کسی خبر ندارد، اما هر جای مدینه که بوده، چه داخل خانهی مولا و چه در بقیع، و چه هر جای دیگر؛ بچهها باید همینقدر بیصدا میرفتند، هیچ کس نباید از محل دفن بو میبرد!
اینها را میگفتم و بعد نفس عمیقی میکشیدم و ادامه میدادم: عزیز از دستدادهها نصفِ تسکینشان به بلند گریه کردنها و شب و روز سرِ قبر حاضر شدنهاست، نصف دیگرش به تسلیتها و همدردیهای در و همسایه.
این را میگفتم و اجازه میدادم حلقهی اشکی که از لحظهی ورودِ به مسجد در چشمم نشسته بود، قطره شود و غلت بخورد روی صورتم.
آن چند نفری که برای روضهی نیمهشب آمدهاند خودشان آنقدر کنایهفهم هستند که بدانند قرار است چه بگویم، شانهها که به گریه لرزید میگفتم یتیمهای زهرا با چی قرار بود تسکین بگیرند؟ نه میشد راحت صدا به گریه بلند کنند، نه میشد هر ساعتی که دلتنگی امانشان را برید راحت خودشان را به مزار مادر برسانند و نه حتی میشد به تسکین در و همسایه دلخوش کنند.
بعد حِینِ گفتن این حرفها اشکهایم را که سرازیر شده بود با آستین پاک میکردم و میگفتم: بمیرم که بچههای زهرا آستین به دهان گریه میکردند...
و اجازه میدادم هقهق گریهها صحن مسجد را پر کند، بعد فوری میگفتم هیس هیس، همسایهها بیدار نشوند، بعد با دست میزدم روی پیشانیام و میگفتم: لابد این را مولای مظلوم ما میگفته؛ هیس همسایهها بیدار نشوند...خانهها چِفتِ هم بوده؛ شبیهِ همین مسجد و خانههای دورَش؛
صدا اگر از بچهها بلند میشده همسایهها خبردار میشدند.
وای همسایهها؛ همسایهها...
همسایههایی که درِ خانههایشان را بستند که زهرا دست از سرشان بردارد و انقدر هِی نیاید پشت در و صدا بزند مگر شما در غدیر حاضر نبودید؟ بعد با چشمهای سوخته از اشکی که از شگفتی و خشم و اندوه لبریز شده نگاهِ مستمعها میکردم و صدا میزدم کی باورش میشود یک روزی در این دنیا مردم درِ خانههایشان را بستهاند و زهرا هر چه در زده جواب ندادهاند و محکم میزدم توی صورتم: وای همسایهها؛ همسایهها...
همسایههایی که درختی که زهرای داغدیده زیر سایهاش مینشست و برای پدرش گریه میکرد را قطع کردند...
این را که میگفتم شبیهِ همهی روضههای دیگرم یکمرتبه اختیار اشکهایم از دستم خارج میشد و دو دستی میزدم توی صورتم: حتی سایهی یک درخت را به مادرِ ما روا نداشتند. اینجا دیگر میگذاشتم سکوت نیمهشب به گریههای بلند مستمعانم شکسته شود... بعد از وسط هقهقِ مستمعها صدا میزدم: ای علی علی علی علی از تو مظلومتر عالَم به خودش ندید، علی باید هم داغِ چون فاطمهای را به دل میکشید، هم خاطرهی آن حادثهها را، هم باید یتیمهای فاطمه را به دوش میکشید، هم نانِ همین همسایهها را، وای همسایهها همسایهها
بعد میگفتم روضهی نیمهشبِ من روضهی نامردیِ همسایههاست!
همسایههای مسجد؛ همسایههای زهرا، همسایههای علی
ای علی علی علی
علی قرار بود یک عمر بعد از فاطمه با این همسایهها چشم به چشم شود. شاید این از همه جانکاهتر باشد که مردِ داغدیدهی عالَم باید باقیِ عمرش را وسطِ قاتلهای همسرش طِی میکرد؛ ای علی علی علی
اینها را میگفتم و اجازه میدادم مستمعها با ذکر علی دمبگیرند و اشکها و فریادهایشان را بیدلهره از همسایهها بیرون بریزند بعد یک جمله میگفتم و روضه را تمام میکردم: علی دلش برای فاطمه خیلی تنگ میشده؛ خدا علی را به ابتلایی سختتر از داغ فاطمه نَیازموده
ای به قربانِ دلِ تنگت علی علی علی...
و مستمع را رها میکردم تا با گریههای بلند در داغِ علی شریک شود
✍ملیحه سادات مهدوی
@bornadokht
سلام بر دختر برنادخت!
خوبین؟ خوش و سلامتین؟
دخترا یادتونه تو اردو راجع به پانسیون
و زمانی برای درس خوندن با هم صحبت
کردیم؟حالا اومدم نظرخواهی!
لطفاً بگین با کدوم گزینه موافقید؟
کدومش از نظر شما بهتره؟
روزهای زوج ،روزهای فرد،هر روز
هیچکدام ؟😁😁
و اینکه صبح یا عصر ؟
مثلا بگین : روزهای فرد صبح یا.....
منتظریم.👋👋👋
@bornadokht
این برنامه فقط برای دی ماه هست
که به دلیل امتحانات ،کلاسای برنادخت
تعطیله.
@bornadokht
سلام به دخترای با اخلاق برنادخت!
اوقات به خیر! خداقوت!
ان شاء الله فردا کلاسای برنادخت طبق روال
همیشگی در بانوسرا برگزار میشه.
حتما تشریف بیارین تا هم روی ماهتون رو
ببینیم و هم راجع به برنامه ی پانسیون
تصمیم گیری کنیم.
@bornadokht
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#صلّی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
✨ بدون شرح فقط با سوز و گداز و 😭😭😭😭😭
@bornadokht
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واضح،صریح و بی اشکال
اللهم احفظ سیدنا و أیّده وانصره
جانم به فدایت آقا.....
@bornadokht
سلام دختر برنادخت!
اوقاتت پربرکت و پرنور.
امروز یه کلیپ دیدم،کلی باهاش گریه کردم
نه گریه ی غمناک ها،گریه ی افتخار و
البته شرمندگی!😢
گفتم شما رم تو این حال خوش شریک کنم.
آماده ای؟
بسم الله.....
@bornadokht