هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
قبلنا چهل شب که به محرم مونده بود
همه جا پر میشد که چله بگیریم...
یواش یواش بوی محرم میومد
لاتا دهن آب میکشیدن
همه غلاف میکردن
الان انگار نه انگار...
چیسرخودمونآوردیم ..
شهریار ای من به قربانت چه کرد آن دلبرت ؟
آنقدر سوزناک شعر گفتی، ما هم سوختیم...
دوستام یکی از یکی بامزه ترن یکیشون پیشوازش "مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمیباشد" یکی دیگه پیغام گیر آقای مارِ دیوونه خونه ی گل هاست به خدا🥴