دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایهٔ دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریات ای گل که درین باغ
چون غنچهٔ پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
•شفیعی کدکنی•
هدایت شده از - Paradox -
شبیه اسکیزوفرنی جان نش که از بین نرفت، بلکه فقط کنترل شد و یه وقتایی که افسارش ازش در میرفت هِی بک میزد، افکارت هم درباره یه سری تجربه ها سرکوب ناپذیره؛ تو فقط میتونی کنترلشون کنی، نه از بین ببری.