دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایهٔ دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریات ای گل که درین باغ
چون غنچهٔ پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
•شفیعی کدکنی•
هدایت شده از - Paradox -
شبیه اسکیزوفرنی جان نش که از بین نرفت، بلکه فقط کنترل شد و یه وقتایی که افسارش ازش در میرفت هِی بک میزد، افکارت هم درباره یه سری تجربه ها سرکوب ناپذیره؛ تو فقط میتونی کنترلشون کنی، نه از بین ببری.
بیرمق روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشستم.
اتوبوسی ایستاد.
عضلههای صورتم را با ته ماندهٔ توانم
به حرکت انداختم؛
و به دختری که از پشت شیشه اتوبوس
نگاهم میکرد، لبخند زدم.
اتوبوس رفت؛
لبخندم باقی ماند.