هدایت شده از دفترچه همراه
قاصدکهای پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
ای که میپرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانهای را برد، از بنیاد برد
عشق میبازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرنها...
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر...
هرچه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد
ــ فاضل نظری
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشتِ هیچستان جایی است.
پشت هیچستانْ رگ های هوا،
پُرِ قاصدهاییست که خبر میآرند،
از گل واشدهی دورترین بوتهی خاک.
روی شنها هم
نقشهای سمِ اسبانِ سوارانِ ظریفی است
که صبح، به سر تپهی معراج شقایق رفتم.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بُنِ برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایهی نارْوَنی تا ابدیت جاریست.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
•سهراب سپهری•
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
تا حالا واستون پیش اومده وسط خوندن یه کتاب یهویی به خودتون بیاید ببینید که چند صفحه خوندید اما هیچی متوجه نشدید؟ این روزا حس میکنم زندگیم اینجوری میگذره یهو چند ساعت گذشته و من به خودم میام میبینم اصلا نفهمیدم چی شده.