اردوگاهستارگانزیرزمینی☆
بچه های کلاسمون وقتی سر کلاس ادبیات داریم درس گُردافرید رو میخونیم و سهراب وارد داستان میشه: چو سهر
معلم ادبیاتمون واقعا معلومه از ادبیات چیزی سر درمیاره و زنگای نگارش واقعا بهم خوش میگذره، هرچند بی اهمیت به نظر میاد
خیلی رندوم همسایه هامون ساعت 10 شب تصمیم میگیرن ترقه بزنن و نور افشانی
من وقتی صداشو میشنوم: دارن تیر هوایی میزنن بخوابید رو زمینننننن
هیولاهای بک رومز رو که میبینم واقعا وحشت میکنم، یه چیزی بیشتر از فوبیاست و در وجودم از بچگی رخنه کرده که از همچین چیزایی بترسم.( همون شب هم خوشبختانه و احتمالا خوابش رو میبینم که تو یه راهرو با نور زرد دارم فرار میکنم از دستش)*جمله بندی 100از100
هدایت شده از اجتماع دایزامبیسوران
من در حال له شدن زیر بار درسا و هرشب ضجه زدن:
بچه ها شاد باشید درس بخونید غر نزنید