خطبه ای علیه جهل مقدس:
دانشسرا دخمهایست که در آن آینده بشریت را قربانی خدای جهالت میکنند. از دستاویز دانایی بهره میبرند و اندیشه را به بهای اطاعت میفروشند. پنجرههای این معبد نمره به آزادی کورند تا در تاریکی ریسمان توهم دانایی بر گردن کودکان بیفکنند. آنگاه بر ویرانهی رویاها، با خاکستر روح حکمت مینگارند.
بر خاکی که آفتابش پدر را میفرساید و فرزند میسوزاند، زاده شدیم. در شهری که دیوارهایش از فریاد ساخته شده است، از نفسِ سنگ، از گریهی زمین، از تیشهی زمان. در این دشت دهشتناک، خواب طعم طاعون میدهد و نان بوی مرگ؛ آسیاب خون از ازل میچرخد. درختان ریشه در آه دارند و سنگها حافظهی گریهاند. هر سپیده آوای مرغان بر دار دود خفه میشود، و رودها پیش از رسیدن به دریا در شوری خویش میمیرند. حال چه خواهی کرد در خاور سیاه که با سیاهی آمدهای به دنیا؟
روزگاری، آسمانِ این خاک آبی بود
کنون هر که سر بلند کند، سهمی از خاکسترِ زندگی نصیبش میشود. در این زمین چیزی جز صبر نمیروید و شکیبایی سختتر از مرگ میپوساند.
فرزندان پارس با دستانی بسته به تقدیر مرگ را میستایند. جهان از ما عبور میکند و ما همچنان در پیچوخمِ نام و نان گم ماندهایم. تنها باد میداند چقدر امید زیر خاک دفن شده است.