شکایت پشه به درگاه سلیمان👇👇👇👇
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت سلیمان (ع) که بر همه موجودات حکومت میکرد، زبان همه را میدانست، و در ستیزهای آنها بین آنها داوری میکرد.
روزی پشهای از سر علفها برخاست و به حضور سلیمان (ع) آمد و گفت: به دادم برس، و مرا از ظلم دشمنم نجات بده!
سلیمان گفت: دشمن تو کیست؟ و شکایت تو از او چیست؟
پشه گفت: دشمن من باد است، و شکایتم از باد این است که هر وقت به من میرسد مرا مانند پر کاهی به این دشت و آن دشت میبرد و سرنگون میسازد.
سلیمان گفت: درد دادگاه عدل من باید هر دو خصم حاضر باشند تا حرفهای آنها را بشنوم و بین آنها قضاوت کنم.
خصم تنها گرد بر آرد، صد نفیر*******هان و هان، بی خصم قول او مگیر
پشه گفت: حق باتو است، که باید خصم حاضر گردد.
حضرت سلیمان به باد صبا فرمان داد تا در جلسه دادگاه حاضر شود، و به اعتراض شاکی، جواب دهد.
باد بی درنگ به فرمان سلیمان، تن نهاد و در جلسه دادگاه حاضر شد، سلیمان به پشه گفت همین جا باش، در میان شما قضاوت کنم.
پشه گفت: اگر باد اینجا باشد من دیگر نیستم، زیرا باد مرا میگریزاند.
گفت: ای شه! مرگ من از مرگ اوست*********خود سیاه این روز من از دود اوست
او چو آمد من کجا یابم قرار*******کاو برآرد ازنهاد من دمار
ای برادر!این جریان را خوب دریاب، و بدان که اگر خواسته باشی نسیم باد خدائی و بهشتی بر روح و جان تو بوزد، پشههای گناه را از وجود خود دور ساز، وقتی که روح و جان تو، فرودگاه پشهها مادیت گردد بدانکه در آنجا باد روحبخش الهی و نور خدائی نیست. چرا که وقتی نور تابید، سایههای را از بین میبرد.
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
داستان سلیمان و مورچه
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار رودخانه ای نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف رودخانه حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب رودخانه بیرون آورد و دهانش را گشود.مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه از دهان او بیرون آمد ، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این رودخانه سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید. او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مأمور کرده مرا درون آب به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد. من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم. دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم.
او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب رودخانه می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم. سلیمان به مورچه گفت : وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میـبری آیا سخنی از او شنیده ای؟
مورچه گفت آری او می گوید : ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این آب فراموش نمی کنی ، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن ...
قرآن کریم / سوره هود / آیه 6
وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِی كِتَابٍ مُبِینٍ
و هیچ جنبنده ای در زمین نیست جز آنکه روزیش بر خداست. و خدا قرارگاه (منزل دائمی) و آرامشگاه (جای موقت) او را میداند، و همه احوال خلق در دفتر علم ازلی خدا ثبت است.
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
سلیمان و دادخواهی پیرزن👇👇👇👇👇
از امام رضا نقل شده است؛
«پیرزنی نزد سلیمان آمد و از باد شکایت کرد. سلیمان باد را به حضور خواست و گفت؛ «چرا این زن را اذیت و آزار می کنی که از تو (نزد من) شکایت کند؟» باد گفت؛ «خداوند با عزت مرا به سوی کشتی مردمی فرستاد که کشتی آنها را از غرق شدن نجات بدهم، در حالی که آنها نزدیک به غرق شدن بودند. من به سرعت برای نجات آن کشتی می رفتم. این زن در پشت بام خانه اش ایستاده بود و وقتی من به سرعت گذشتم بی اختیار من، او از بام افتاد و دستش شکست».
سلیمان مناجات کرد که «خدایا چه حکمی بر باد کنم؟» خدا وحی کرد؛ «بر اهل آن کشتی حکم کن که دیه شکستن دست این زن را بدهند. چون باد برای نجات کشتی آنها می رفته و نزد من به هیچ کس ظلم نمی شود.
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
طور حضرت سلیمان ع متوجه غیبت هدهد شدند؟👇👇👇👇👇
روزی حضرت سلیمان بر تخت حکومت نشسته بود. همه پرندگان که خداوند آنها را تحت تسخیر سلیمان قرار داده بود با نظمی مخصوص در بالای سر سلیمان کنار هم صف کشیده بودند و پر در میان پر نهاده و برای تخت سلیمان سایهای تشکیل داده بودند تا تابش مستقیم خورشید، سلیمان را نیازارد. در میان پرندگان، هدهد (شانه به سر) غایب بود، و همین امر باعث شده بود به اندازه جای خالی او نور خورشید به نزدیک تخت سلیمان بتابد. سلیمان دید روزنهای از نور خورشید به کنار تخت تابیده، سرش را بلند کرد و به پرندگان نگریست دریافت هدهد غایب است.
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
طرح و ایده ای که از داستان زیر برای کلاسم گرفتم....👇👇👇👇👇👇
با ورود به کلاس و بعد از کارهای ابتدای کلاس، از گنج و خاطره و درسی معنوی و ارزشمند صحبت کردم.
هر کدام از دانش آموزان یک برگه در آوردن نام خودشون و تاریخ و نام من مربی رو نوشتند.
خواستم ازشون برگه رو بدن جفتی خودشون و دوستشون با دیدن اسم اولین صفت خوبی که به ذهنشون درباره ان اسم بخاطرش میاد رو بنویسه، نهایتا به این ترتیب تا انتهای کلاس به تعداد سی و اندی یا چهل نفر ، سی و اندی صفت خوب درباره آنها نوشته شد.
خواستم بیان و برای من و کلاس بخونند. در انتها پرسیدم چند درصد این صحبت ها برای آنها تازگی دارد؟
با کمال تعجب دیدم حدود 95 درصد کمتر از پنج درصد رو گفتن.
تا کی میخواهیم فقط صفات بد رو به هم متذکر بشیم!!! پس کی قدر هم و خوب بودن هایمان رو بدونیم؟!! موقع مرگ؟!!!
خلاصه انچنان برای بچه های کلاس تازگی داشت که حس شوق و شعف در چهرشون موج میزد.
این امیدوارم یک درس باشه برای همیشه زندگی آن ها.....
این داستان رو که میخوندم خیلی برای من جالب آموزنده بود و بفکر افتادم که چرا واقعی استفاده نکنم؟!!1
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “
“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “
“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”
سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذفرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “
همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “
مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد .. “
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهدافتاد .بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
طرح خادمان معنوی امام زمان (عج) که در مدرسه اجرا کردم
طرح خادمان معنوی امام رضا (ع) رو قبلا شنیده بودم، گفتم چرا برای امام حی نداشته باشیم؟!!
با سالروز آغاز امامت ولیعصر (عج) همزمان شده بود.....به کمک خود بچه ها کاراهای خوب رو و بد رو مرور کردیم که کدام رو امام دوست دارن یا ندارن.
به موارد کوچک و جزیی هم ذهن ها رو منعطف کردم...کمک به پروانه و مورچه و احترام به والدین و.....قرار شد طی هفته چند کار خوب رو تمرین کنند در خودشان ثابت کنن که انجام بدن و خداراضی بشه و یا ندن که خدا راضی باشه...شب قبل از خواب ثوابش رو به امام زمان (عج) هدیه کنن....بچه ها مطالب خود رو خوندن و کار زیبایی شد.....
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
الان یه نمونه از درسنامه حفظ موضوعی قرار دادم (کتاب نور باران در مقطع ابتدایی) بعد روش تدریس رو مرحله به مرحله میگم
1) مثلا مورد اول که تیترش هست
بخشیدن دیگران
اینو کار میکنیم.
مابقی به همین شکله
به دانش آموزان میگیم که اول همه به تیتر نگاه کنن، حالا با هم بگید.
بار بعد به کتاب نگاه نکنید و از حفظ بگید (قبلا نیم تا یک دیقه زمان دادیم)
دوباره همگی از حفظ بگید. احسنتم، درسته
2) میریم مرحله بعد
توی آیه شروع به تقطیع معنادار و کوتاه کوتاه میکنیم
در اینجا از ولیعفوا ولیصفحوا رو مدنظر داریم
خب همه کلاس این قسمت از آیه رو از روی کتاب با هم بخونید
یک تا دو دیقه زمان میدیم برای حفظش
حالا همه کتابا بسته، از حفظ بخونید.
یکبار دیگه هم بگید....
هرقدر لازم میدونید تا تو ذهن بچه ها بمونه تکرار کنید.
3) حالا قسمت بعدی
الا تحبون ان یغفرالله لکم
4) دوباره بعد از همخوانی کل کلاس با صدای بلند، اینبار کل آیه رو اول از حفظ میخونند.
نام سوره و شماره آیه رو هم نگاه میکنن بعد ازحفظ جواب میدن.
وبرای ترجمه هم تکه تکه تقطیع میکنیم و با آیه مطابقت میدیم
این میشه یکی از روش های اصولی تدریسش
تا جاییکه بشه، حفظ موضوعی تو کلاس کار بشه بهترهست. تثبیت و استحکامش بمونه برای منزل.
این الگو در اختیار قران اموزانه، حالا اگر هم شرایط حفظ توی مدرسه نباشه میتونن با خانواده کار کنن و هفته ای چند ایه کاربردی با موضوع مشخص رو از بر کنند.
امیدوارم از این راهکار تجربی که خودم کار کردم استفاده کنی
@bustanedanesh
مانند نمونه👆👆👆👆👆👆
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
تجربه توبه👇👇👇👇👇👇
کلاس داشتم با بچه های چهارم
تابلو با ماژیک گویا غیروایتبرد کثیف بود و پاک نمیشد تا با ماژیک نماینده روی ان کشید و کمک کم پاک شد.
دیدم بهترین فرصته بحثه استغفار رو مطرح کنم
رفتم روی قسمتی که کثیف بود یک قلب کشیدم و گفتم که با گناه قلب انسان هم به همین شکل آلوده میشه و اگر در خانه خدا نره و نگه ببخشید همینطور جمع میشه تا دیگه شاید سخت تره بشه پاکش کرد اماپاک کننده چیه؟ گفتن نماز، قران، دعا و....منم گفتم درسته ولی یه کار دیگه؟!
گفتم استغفار مثل پیامبر که روزی 70 بار استغفار میکردن
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹
داستان پیامبر (ص)
بالاخره یهودى مسلمان شد...
شخصى (يهودى ) آمد خدمت رسول اكرم (ص ) و مدعى شد كه من از شما طلبكار هستم و الان در همين كوچه هم بايستى طلب مرا بدهيد.
پيامبر فرمودند: اولا كه شما از من طلبكار نيستيد، ثانيا اجازه بدهيد كه من بروم منزل و پول براى شما بياورم . پول همراه من در حال حاضر نيست .
مرد يهودى گفت : يك قدم نمى گذارم از اينجا برداريد. هر چه پيامبر (ص ) با او نرمش نشان دادند، او بيشتر خشونت نشان مى داد تا آنجا كه عبا و رداى پيامبر را گرفت و دور گردن پيچيد و كشيد، كه اثر قرمزى آن ، در گردن مبارك پيامبر بجاى ماند و حضرت مى خواستند به مسجد بروند. مسلمين ديدند يك يهودى جلو رسول الله (ص ) را گرفته است . مسلمين خواستند او را كنار بزنند و احيانا او را كتك بزنند. حضرت فرمود: نه من خودم مى دانم با رفيقم چه بكنم . شما كارى نداشته باشيد آنقدر نرمش نشان دادند كه مرد يهودى اسلام آورده و در همان جا شهادتين را به زبان جارى كرد. و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله . شما با چنين قدرتى كه داريد، اين همه تحمل مى كنيد. و اين تحمل يك انسان عادى نيست . و شما مسلما از جانب خداوند مبعوث شده ايد
@bustanedanesh
🌹☘☘☘☘☘🌹