eitaa logo
🇵🇸📗 آزمون زندگی 📗🇵🇸
232 دنبال‌کننده
29.7هزار عکس
28.3هزار ویدیو
75 فایل
زندگی ما آزمون الهی و دنیـــــــا مزرعه آخرتست پیش بسوی کسب انرژی مضاعف و احراز موفقیت در این آزمون مقدس ✊ 🇵🇸 💚 ⃟⃢ @c_azmun #آزمون‌زندگی #آزمون‌زندگی https://eitaa.com/joinchat/3259629598C83979b75ca
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🌍 کانال منهاج 🌍
🇵🇸💥✊شنبه ۲۷ آبان قیام میکنیم آنان که مشتاق ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند ، آنان که مظلومیت اسلام و مسلمین و امامشان را با عمق جان درک میکنند ، امروز به عشق ظهور برای یاری مظلومین فلسطین قیام خواهند کرد و در تجمعات جهانی علیه ظلم و ستم صهیونیسم جهانی فریاد خواهند کشید. امروز روز قیام و غیرت است ، مبادا از مردم انگلیس و هلند و آمریکا و فرانسه و ... عقب بمانیم. نصر من الله و فتح قریب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•‌ ســـلام، روزشنبه تــون بخیـــر 😊 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ‌
هدایت شده از  آرشیو‌ مدیران
☑️🇮🇷🌹گذری بر خاطرات سردار سرلشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين فرمانده لشكر علي ابن ابیطالب اسلحه و تسبیح قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالاخره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خوابیدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.منبع:كتاب افلاكی خاكی راوی:حسین رجب‌زاده سردار سرلشكر پاسدار شهيد مهدي زين‌الدين فرمانده لشكر علي بن ابيطالب(ع) نامی آشنا بر تارک سرزمین ایران اسلامی "یا علی مدد"👇👇👇👇 گروه اندیشکده سایبری جنگ نرم 🍂