''می بخشم''...
''کسانی'' را ک هر چ ''خواستند''...
با ''من''...
با ''دلم''...
با ''احساسم'' کردند...
و ''مرا'' در ''دوردست'' خودم ''تنها'' گذاردند...
و ''من'' ''امروز'' ب ''پایان'' خودم ''نزدیکم''...
''پروردگارا''...
ب ''من'' ''بیاموز''...
در این ''فرصت'' ''حیاتم'' ''آهی'' نکشم...
برای ''کسانی'' ک...
''دلم'' را...
''شکستند''...
بیا قانونِ " دوستت دارم " را بینِ خودمان وضع کنیم . صبح ها تلفنت را بردار ، به عکسم خیره شو ، طوری که انگار قرار است برای همیشه نباشم . " صبحت بخیر " را طوری بگو که " عزیزم "ها و " جانم "هایش آزاد شود و بریزد به رگ هایم . بگذار همین اولِ صبح ، تنِ من برایت بلرزد و بترسم که مبادا روزی نباشی !
دو فنجان قهوه یِ ساده را بگذارم روی میز و دلم بلرزد برای شنیدنِ یک " دوستت دارم "
و تو نگاهت را بپاشی به فنجان های قهوه و نگاهِ بی قرارِ من ...
دلم بخواهد که بگویی " دوستت دارم "
و تو به جای هر بار گفتنش ، صدبار با نگاهت قربان صدقه م بروی و من از فکرِ نداشتنت ، بمیرم و اسپند دود کنم ...
بیا با همین قانونِ ساده کمی زندگی کنیم