هدایت شده از دیـــــوانه ایی در شهر عُقَلا
از دوستی با یه سری از آدما مثل خر پشیمونم:)
انگاری گیر افتادهام میان سوگهای بسیار.
دیگر یادم نمیآید سوگوار کدام عزیزم!
عزیز آشنا؟ یا غریبه؟
اصلا چگونه نشستهام به سوگ غریبههایی که نمیشناختمشان؟ نه، من سوگوار تکههایی از خویشم گویا.
انگار چشمانم پیشاپیش دنبال مرگ میگشتهاند از اضطراب مداوم آن ترس همیشگی از دست دادنها.
شبیه به کودکیهایم که نیمه شب از خواب میپریدم، خیره میماندم به جسم پدر و مادرم در خواب تا ببینم نفس میکشند هنوز؟
گویا گمان میکنم هر کسی که رفت قسمتی از تصوراتم را با خود برد، قسمتی از نزیستههایم را. یعنی آنها نبردند، انگار من آن قسمتها از خودم را کشتهام و در تابوت آنها به خاک سپردهام. این بار از اضطراب مداوم ناشی از ترس از دست دادن خودم یکجا
و پیش از پایان کامل نشستهام به سوگواری مرگ تدریجی خودم.
فقط یک واحد از چشمان تو را هرکس بیاموزد ،
مدرس میشود در رشتههای عشق ُ شیدایی .
هدایت شده از -اُتاقشخصیِپارادوکس(:
"خشم" ۳ حرف داره
"عشق" هم همینطور
"گریه" ۴ حرف داره
"خنده" هم همینطور
دروغ ۴ حرف داره،
"راست" هم همینطور
"منفی" ۴ حرف داره،
"مثبت" هم همینطور
"دشمنی" ۵ حرف داره،
"دوستی" هم همینطور
"ناکامی" ۶ حرف داره،
"پیروزی" هم همینطور
زندگی دو طرفه ست،
"طرف درستش رو انتخاب كن"
امروز تولد یکیه که دنیای منه
یکی که نفس کشیدنم به خاطر نفس کشیدنشه
یکی که ضربان قلبم به خاطر ضربان قلبشه
یکی که دنیامه
تولدت مبارک ابدی من🥲❤️🫂
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد
هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد
تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست
او بعکس تو به هرچیز مردد باشد
تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش
و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد
بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر
یکی از این همه شعری ،که بخواهد باشد
همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند
او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد
شده از نم نم باران دلت خیس شوی؟
دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟
تو ندیدی که چه سخت است بیبینی عشقت
پیش چشمان تو با او که نباید ؛ باشد
چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز
سعی دارد که به این عشق مقید باشد
-هیماتولدتمبارک(:🤍
-عمرباعزتنصیبتبشه:)
رها کنید مرا با غمِ نهانِ خودم
اگرچه خسته ام از دردِ بی کرانِ خودم
به دشمنانِ قسم خورده احتیاجی نیست
که دشنه می خورم از دستِ دوستانِ خودم
چو رنج بوده فقط سهمم از جهانِ شما
خوشا به کنجِ اتاقم، خوشا جهانِ خودم
که کیمیای سعادت، سکوت بود، سکوت
چه زخم ها که نخوردم من از زبانِ خودم!
شراب نیز به دردم نمی دهد تسکین
مگر که زهر بریزم به استکانِ خودم
اگر که مرگ فقط چاره ی من است، چه باک؟
به مرگِ خویش کنون راضی ام، به جانِ خودم...