تویی آن قهوهی تلخی میانِ کافهی قلبم
که با فنجان چشمانت دلم را مبتلا کردی
- مهناز نجفی
هدایت شده از -مغموم-
- دو سه خط شعر بخوان تا که تو را دوره کنم ..
- تو که مضمون دلاویز غزلها شده ای :))
ما عشق تو داریم و تو را میل به ما نیست
مائیم چنین و تو چنانی چه توان کرد؟!
عمریست که ما را به غمِ عشق نشاندی
گر باقی عمرم بنشانی چه توان کرد؟!
شاعِری نیست در این شهر که در اشعارَش؛
نَکُنَد چِکِه غَمِ عشقِ تو از خودکارَش . . .
منِ بدبخت، پناهندهی این شهرم که . . .
شده دلباخته حتی به تو، فَرماندارَش!
گاه آشفته و گَه گاه بِهَم میریزَد . . .
شاعِری آخرِ شب تَه بِکِشَد سیگارَش
دل به دریا بِزَنَم، شَهر جلو دارم نیست!
نَدَهَم باج، به فرمانده و دَریادارَش . . .
گُفته بودی که چه اَندازه تو را میخواهم؛
با چه مِعیار بگویم به تو از مِقدارَش . .؟
اِی که از کوچهی معشوقهی من میگذری!
بَر حَذَر باش که سَر میشِکَنَد دیوارَش...