شاعِری نیست در این شهر که در اشعارَش؛
نَکُنَد چِکِه غَمِ عشقِ تو از خودکارَش . . .
منِ بدبخت، پناهندهی این شهرم که . . .
شده دلباخته حتی به تو، فَرماندارَش!
گاه آشفته و گَه گاه بِهَم میریزَد . . .
شاعِری آخرِ شب تَه بِکِشَد سیگارَش
دل به دریا بِزَنَم، شَهر جلو دارم نیست!
نَدَهَم باج، به فرمانده و دَریادارَش . . .
گُفته بودی که چه اَندازه تو را میخواهم؛
با چه مِعیار بگویم به تو از مِقدارَش . .؟
اِی که از کوچهی معشوقهی من میگذری!
بَر حَذَر باش که سَر میشِکَنَد دیوارَش...
هدایت شده از -مغموم-
یهویی کنار نزاشتمت ؛
با هر هق هق بالا آوردمت ..
تموم شدی .
هدایت شده از -مغموم-
مو هایمان در جوانی سفید شد گفتند ارثیست
خب راست گفتند ...
ما وارثان اضطراب در تاریخیم !!
به قول شاعر که میگفت؛
" زِ بس خندیدم و پنهان نمودم راز خود را
کسی باور ندارد در دلم دریای درد است "