حالم از خودم و خودت
از دوتامون بهم میخوره
تو بد کثافتی گیر کردم قبول
ولی تو را راحتت کردم
از قفس ازادتت کردم
دبیرِ ادبیات همیشه میگفت: بغل، عینهو آبِ رو آتیشِ؛ قشنگ میشوره میبره هرچی آشفتگیُ، دلتنگیُ، ترس و دلهرست. راستم میگفت!
اگه قرار باشه، یه دارویی تجویز کنم که هرچی خاکسترِ نشسته رو قلبِ آدماستو با یه فوت به ناکجا آباد بفرسته، میگفتم: آهای مردم بغلُ بغلُ بغل . .
اگه این مورفینِ بغل، بغل کسی باشه که قسمت بزرگی از زندگیتُ و یا نه تمامِ تمامِ زندگیتو تشکیل داده باشه، مگه غم و غصهایم میمونه؟! همش چال میشه تو آغوشی که واست پناهگاهه.
مثلا بغلِ تو!
وقتی که سرمایِ بیرحم روزگار به تنُ و بدنم رعشه مینداخت، تو با دستات یه حصارِ محکم دورم میکشیدیُ گرمایِ وجودتُ تزریق میکردی تو وجودم.
میخواستم بت بگم، الانم نیاز دارم به آغوشت؛ نیاز دارم بغلم کنیُ و بگی: تا وقتی کنارتم کسی حق نداره بت آسیب بزنه.